Monday, February 14, 2005

ماجراي زندان ابو غریب و خاطره ای از یک آزاده

عموی من 8 سال و نیم در بند اسارت صدامی بود که امروز حال و روزاش را دیده اید.چندی پیش همان موقع که ماجرای شکنجه کردن زندانیان عراقی در زندان ابوغریب توسط آمريكايي ها بالا گرفته بود و سيماي لاريجاني مردم را به راهپيمايي اعتراض آميز در اين خصوص دعوت مي كرد، عموی ام از زمان اسارت اش می گفت از اينكه چگونه گلوله بر سينه اش چند سانتي بالاتر از قلب اصابت مي كند و او در حالي كه بيهوش شده به اسارت در مي آيد.او را به بغداد منتقل مي كنند درست به همان جايي كه امروز عراقي ها در آن گرفتارند و شكنجه مي شوند به ابوغريب. از مداوا خبري نيست. ضجه هاي يك زخمي را كسي نمي شنود. حتي به حال خودش هم رهايش نمي كنند. ساعتي نمي گذرد كه بازپرسان سرميرند و شكنجه آغاز مي شود! پوتين ها همان جايي را هدف مي گيرند كه گلوله پيش از آن متلاشي كرده است... صداي ناله اين اسير را اما هيچ كس نمي شنود. ابوغريب زندان نيست شكنجه گاه اسراي جنگي است. زخم گلوله نه با دارو كه با خاك پوتين و ضربات كابل پس از ماهها التيام مي يابد اما زخم روح اش سالها طول مي كشد تا فراموش شود....

عمو ماجراي زندان را شنيده بود با او تماس مي گيرم همان طور كه هنگام دستگيري صدام با او تماس گرفته بودم و تبريك گفته بودم. خوشحالي خود را پنهان نمي كند از شكنجه عراقي ها مي گويم آيه اي از قران مي خواند كه تاوان رفتارشان با ما را پرداخت ميكنند. صحبت به راهپيمايي اعتراض آميز عليه رفتار با اسراي عراقي كه مي رسد خون اش به جوش مي آيد: "وقتي ما زخمي و درمانده در ابوقريب شكنجه مي شديم آقايان كجا بودند كه راهپيمايي به راه بيندازند.چرا كسي اعتراضي نكرد؟ "
بدنم سرد مي شود، ناراحتي تمام وجود ام را پر ميكند. جز ابراز تاسف چيزي نمي توانم بگويم. تصوير سينه شكافته اش لحظه اي از ذهنم مي گذرد.به روح بزرگ اش مي انديشم روحي كه تازه داشت التيام مي يافت.به سالهاي جواني اش فكر ميكنم كه در اسارت گذشته ، به ظلمي كه بر او رفته است فكر مي كنم شايد ظلمي كه در عراق بر او رفته است قابل بخشايش باشد ولي ظلمي كه در كشوراش بر او مي رود با هيچ منطقي بخشودني نيست...با هيچ منطقي!

No comments: