Saturday, October 18, 2003

"سحر ايران، ساحره های ايراني!"
اواخر شب جمعه رو با يکی از دوستان يعنی وحيد گذروندم که توی يکی از دانشگاه های تهران فوق ليسانس مکانيک می خونه. آخرين باری که ديده بودم اش مراسم عروسی يکی ديگه از دوستان بود به نام ابوالحسن که ما بهش ميگيم حسن فلسفه و شايد بعدا در موردش بنويسم.خلاصه رفتم خوابگاه و در اتاق ش رو که زدم و من رو ديد کلی ذوق زده شد،(البته بعدا فهميدم که کلی هم خورده تو حالش، آخه من آخر شبی خراب شده بودم روی سرش! ;-) ) و حال و احوال و چه خبر و از اين صحبت ها.

از اون جايی که وحيد داره رو پايان نامه اش کار ميکنه و اين قشيه مخش رو کامل پرکرده، صحبت کسيده شد به مسائل علمی و تفاوت ايران با خارج و اينکه توی فوق ليسانس مهم ترين قضيه، بحث کار تحقيقاتی کردنه و بايد يک باب جديد در گوشه ای از علم باز بشه يا يه چيزی توی اين مايه ها. ولی توی ايران اصلا بحث تحقيقات جا نيفتاده و هدف و مسير مشخصی نداره.وحيد می گفت مقاله های خارجی رو که بررسی ميکنی می بينی در هر گوشه ای از مباحث علمي، يکی دو نفر هستند که خوب کار کردند و همه ارجاعات و منابع در اون مقوله به اونها برميگرده. ولی توی ايران انتخاب پايان نامه ها و پروژه های دوره های فوق و دکترا معمولا باری به هرجهت و بدون برنامه ريزی دقيق و مشخص است.  اساتيد برای تعيين پايان نامه ها معمولا هدف خاصی رو دنبال نمی کنند و زنجيره ارتباطی وجود نداره که اين تحقيقات و نياز ها و ضروريات رو به هم ربط بده.در ادامه صحبت قضيه بسط پيدا کرد به کلا ايرانی ها و روحيات رفتارشون. وحيد می گفت خوب که نگاه می کنی تو ايران آدمها زندگی يه جورايی براشون شوخی .کاش شوخی بود حداقل می دونستن که يه چيزی رو به شوخی گرفتن (يه کارِ غير منفعلانه) و لی يه جوری جدی نگرفتنِ يا سرسری گذروندن!؟ تو خارج معمولا اونی که ميره فوق يا دکترا بخونه يه احساس نيازی رو به کار تحقيقاتی کردن در خودش می بينه يا يک ايده ای داره که لازمه اين کار رو بکنه. ولی اينجا آدمها معمولا اصلا نميدونن برای چی اين کار رو ميکنن. فقط ميان که يک کاری رو کرده باشند!؟ يک کم دقت کنيد به رفتار آدم ها، همه يک جورايی آويزونند.
و متاسفانه وحيد می گفت که با خيلی از بجه های ديگه ای که دارن فوق می خونند صحبت کرده و اکثرا همين مشکلات رو دارند.مشکل هدفمند بودن شايد!؟
بعد صحبت از کوه رفتن وحيد شد با بهروز (دوست ديگر من که کلی رئيس شده و بايد در موردش سر موقع بنويسم) و من گفتم که بالا رفتن از کوه هم انگيزه محکمی می خواد و من معمولا وسط مسير پسيمون می شم که "يعنی چي؟" و "آخرش که چي؟" و وحيد هم می گه: زندگی هم يه جورايی مثل از کوه بالا رفتنِ. آدم فکر ميکنه که بره بالا ببينه که اون بالا چه خبره. غافل از اينکه اون بالا هم خبری نيست و وقتی ميرسه بالای قله و می بينه که خبری نيست تازه ميفهمِ که بابا مهم همين انتخاب مسير و هدف بوده و همون حرکت به سمت اوج.يعنی توی زندگی هم همين تعيين مسير و هدف و حرکتِ که مهمِ و آخرش هم ممکنه خبری نباشه. زندگی همين کنش اتفاق افتاده بوده نه چيزه ديگه اي. زندگی همينه!
بعد صحبت از فيلم "نفس عميق" شد و نکات جالبی در مورد اين فيلم گفته شد.اگرچه خيلی ها اين فيلم رو سطحی و کليشه ای می دونند! ولی نگاه من و وحيد طور ديگه ای است هرچند جواد (دوست ديگری با دنيای خودش) می گه چون شما بيننده خوبی هستيد اينا رو تو فيلم می بينيد و می فهميد؟!!! بهر حال فيلم با يک صحنه که بيرون کشيدن جنازه افرادی که توی سد کرج غرق شده اند شروع ميشه و با تدوينی مناسب وارد فضای فيلم ميشويم و اين صحنه با ترکيب دزدی بودن ماشين زمينه حس تعليق و نگرانی تا پايان فيلم رو شکل ميده.( به قول وحيد) آدم های فيلم خيلی واقعی و امروزی اند و فضای فيلم هم همينطور. به نظر فيلم خيلی خوب تونسته آدم های امروزی و سرگردانی و آويزون بودن اون ها رو نشون بده. انتخاب موفق المان ماشين که شخصيت های فيلم مدام با اون در حال رفت و آمدند، نمايش باری به هرجهت بودن نوع زندگی شخصيت ها و نمايش موضوعی که اصلا داستانی ندارد از نکات خوب فيلم است. با توجه به اينکه فيلم اولين تجربه فيلمساز است و صرف نظر از يکی دو صحنه که محتوايی رو و کلامی دارد (اينجا انگليسه و خواهر-نامزد-پسرخاله) فيلم ساختار خوب و نويی را برای بيان خود انتخاب کرده و از ديد من موفق است هرچند نه چندان که در حد و اندازه های ارسال برای اسکار باشد!

آخر سر هم با اعتراض هم خوابگاهی ها محترمانه بيرون شدم!

Tuesday, October 14, 2003

"روح خسته"

عليرضا جون. ممنون از اين همه توجه ات.ولی اون مطلب صادق هدايت رو به خاطر بيار:در زندگی درد هايی هست (يا زخم هايی هستيادم نيست) كه مثل خوره آدم رو می خوره و نمی تونی در مورد اونها به كسی چيزی بگي...
اينها كه من نوشتم واقعيتی است در مورد خود من در مورد منی كه از يك نگاه بيرونی ممكنه اصلا اينطور بنظر نيام، ممكنه خيلی موقف هم باشم اما...
زندگی خيلی پيچيده تر از اين حرفهاست.اين هايی که من نوشتم نکه فکر کنی حالا می خوام خودکشی کنم نه بابا اون کار يه چيزی می خواد که من ندارم، جرات!
ولی آدما معمولا فراموش می کنن که برای چی زنده اند و توی يک فراموشی بسر می برند حالا يکی مثل من بهش توجه ميکنه يکی توجه نمی کنه! واقعيت امر اينه که خيلی حال ميکنم وقتی آدم هايی رو ميبينم که درست و حسابی به يک چيز اعتقاد دارند و بهش پايبندند. حتی اگر اون چيز احمقانه باشه. می دونی من هيچ موقع نتونستم اين طور باشم. هيچ چيزی نمی تونه اين روح سرکش من رو راضی نگه داره. هيچ موقع نتونستم به خودم بقبولانم که توی يک چاچوب مشخص حرکت کنم و قاب بندی بشم. من اصلا دوست ندارم مثل اين همه آدم که تا حالا اومدن و رفتن و ديگه هيچ اثری ازشون باقی نيست جز خاطره ای در ذهن اطرافيانشون، باشم. اما اينطور شدم. واين برای من سخته. اين حس ابديت طلبيه. يک احساس جاودانگي. و شعر برای من تلاشی است برای جاودانه شدن. من رد پای خودم رو در شعر هام جاودانه ميکنم.آره شايد اين يک جور خودخواهی باشه ولی اين طوريه. . حالا من اينقدر در زندگی غرق شدم که ديگه مجالی برای نفس کشيدن ندارم.و مثل يک ماشين صبح بلند می شوم و تا شب به يک سری درخواست پاسخ می دم. اين برای من پوچيه. يکی عبادت ميکنه و غايت خودش رو اون ميدونه، ولی برای من اگرچه عبادت به شکل خودش ]مهم و[ محترمه ولی غايت نيست.پس غايت من چيه؟! نمی دونم، خودم هم قاطی کردم...
اين هم داستان من که برای مسابقه داستان اينترنتی که لوگوشو کنار وبلاگ می بينيد ارسال شده:

"حرف آخر"

جلوی در ايستاده ای و اين پا و اون پا می کنی که می بيند ات و مياد جلو می گه: سلام.
سلامی که تا ته دلت رو می لرزونه و ميره تا عمق وجود ات. و يادت مياره که خيلی وقت پيش ها که بچه بوديد و هم محل، باهم قرار گذاشته بوديد که به عباس آقا سلام کنيد تا دعواتون نکنه که شاخه ی درخت جلوی خونه اش رو شکستيد.
و اضطراب و دلهره که الان مياد و چی کار کنيم و چه جوری بگيم و اول کی بگه و هزار لرزه ی ترس و اضطراب که رو سرتون خراب شده و آخرش هم اين پا و اون پای تو بگو، نه تو بگو و نمی گفتيد و شاخه ی شکسته رو می ديد و داد و بيداد که ای وروجک ها، مگر دستم به دستتون نرسه، پوست از سرتون ميکنم، وايستيد ببينم. و فرار می کرديد و با هزار وحشت و ترس، نفس نفس زنان که پير بود و تا بياد جنب بخوره رسيده بوديد سر پيچ کوچه، هِن هِن کنان، بهم نگاه می کنيد که مي گه:
خوش اومدی و بشين، چرا وايسادی و اشاره به صندلی ای که کنار ميز اش منتظر که بنشيني، و لبخندش که باز موقع نشستن استامپ رو از روی ميز انداختی که دست ات خورده بهش نگاه ميکني، که مثل هميشه پشت ميزش نشسته و انگار به صدای قلبت گوش ميده. که می گي:
اين ترافيک پاک اعصاب آدم رو به هم ميريزه و دو ساعت تو ترافيک گير کردی و اينقدر دير شده که نمی تونی زياد بموني. چايی رو با عجله سربکشی و بگه:
چه زود کتابها رو خوندی و بگي:
آخه شبها بيشتر بيدار می مونی که خواب ات نمی بره و بايد يه جوری سرگرم بشی تا صبح، که بيای از پشت پنجره ببينی اش که نشسته پشت ميزش. و جلوی در اين پا و اون پا کنی که بيای تو تا سلامی بهش بدی کتابهايی رو که ازش گرفته بودی و شايد هم کتابی رو که براش گرفته ای و کادو کرده تو کيفتِ. و اين پا و اون پا کنی که بدی يا نه و يادت بياد:
سالها پيش که از ديوار ملوک خانم اينا با هزار ترس و لرز رفته بودی بالا که يواشکی از توی لونه مرغ روی پشت بوم شون تخم مرغ برداري، و بابات نبيند ات که بگيره گوش ات رو و تخم مرغ رو بده به صاحب اش. و هرچی زحمت کشيدی از بين بره و فردا نتونی پيش بچه ها تخم مرغ رو از جيب ات در بياری بگی ببينيد من چی دارم.
اونا هم بيفتن دنبال ات که بدش، بدش و باهزار زحمت فرار کني، و اونو ببينی که داره از مدرسه مياد و تخم مرغ رو توی دست ات ببينه که طلايی رنگِ و بگه: می ديش به من؟
تو هم اين پا و اون پا کنی که بدی بهش يا نه و... بگه خوب اگه نخوندی شون عجله ای نيست و تو هم بگی پس، پس، فردا ميارمشون و بخنده که باشه و مهم نيست، هر وقت تونستی بيار.
و بلند شی که بری و ياد ات بيفته بايد يک چيزی رو می گفتی که هزار بار با خود ات گفتی اش و خواب اش رو ديدي. که موقع رفتنِ و بدرقه ات می کنه تا جلوی در که ايستاده ای و اين پا و اون پا می کنی که بگي؟ يا نگي؟
که لبخند اش يادت مياره باز فردا...!
پايان

Monday, October 13, 2003

کمک!
به تو سلام می کنم
کنار تو می نشینم
و در خلوت تو شهر بزگ من بنا می شود...

تاحالا به پوچی رسیدید؟ نمی دونم این کلمه در مورد شرایط فعلی من درسته یا نه؟ ولی یه چیزی تو این مایه ها؟ اصلا نمی دونم چرا و چطوری! ولی می دونم که جورایی فقط دارم زندگی می کنم و به دام روزمرگی افتادم، به این مفهوم که عین یک ماشین دارم کار ها رو انجام می دم.مثل یک وب سرور شدم (البته یک وب سرور با پهنای باند محدود و کمی خنگ و تنبل و کند و خسته) درست مثله یک وب سرور. یک درخواست، یک پاسخ، یک درخواست، یک پاسخ،... اگر درخواستی نباشه پاسخی هم نیست! شاید بگویید همه همین طور هستند.هستند ولی نه به این خشکی که من هستم. دیگران احتمالا هزار و یک دلیل برای انجام کارهاشون و پاسخ هاشون دارن ولی من دلیلی ندارم.فقط به صرف وجود یک درخواست دارم پاسخ می دم.نمی دونم می فهمید یا نه، دراصل باید بگم نقطه اوج رو گم کردم.ما به کجا داریم می ریم؟ این همه جنگ و دعوا سر چیه؟ غم نان!؟
اگر این طوری نگاه کنید خیلی از مفهوم ها رنگ می بازند.فقط کافیه برای این سوال جوابی نداشته باشید:آخرش که چی؟ دیگه تمومه.فاتحه...
یاد شعر یکی از دوستان افتادم ولی از اونجایی که دقیق خاطرم نیست نقل به مظمون می کنم و سعی مکنم دوباره سرایی کنم!؟
باور کنید که آسمانیان به بهانه ای ساده زمین را فریفته اند
...
و برای آخرین شعرم
چند کلمه بیشتر باقی نمی ماند
سقف و
طناب و
چهار پایه!
بگذریم...وضعیت مرا دریابید،وضع حال الانم رو از زبان خودم در سال 75 در این شعر بخوانید:
"تنها برای بودن"
باد مرثیه می خواندم در گوش،
راهپوی بی سمت کدامین شب لحظه تاریکی؟!
و من تنها برای تکلم بودن،
پناه بر هی هیِ واژه می برم!
o
شگفتا واژگان خفته در مزار باد.

Thursday, October 02, 2003

طرح

خروس خوانِ صبح،
خلوتِ مه،
کوچه باغی خيس
و عبوری ناگهان،
چونان خطی مبهم
تنگ از کنار راه.

تاکيد مردد ردی برجای
چتری در کنار
و آبگيری غمگين
رها در وهم آسمان.

زورقی خاموش،
بهت آب،
سکوتی سيال پشت به پشت بر امواج
و امتداد پرنده ای جاری
تا دوردستِ افق.

خروس خوانِ صبح،
خلوتِ مه،
کوچه باغی خيس
و پايان عبوری نا به گاه
در انحنای راه...!