Tuesday, February 22, 2005

از المپياد شيمي تا موسيقي

برما چه مي رود؟


علي عزيز من علي بزرگ دانش آموز دبيرستان علامه حلي دارنده مدال نفره المپياد نقره كشوري تصميم بزرگي گرفته است
او مي خواهد كنكور هنر شركت كند و به موسيقي بپردازد
او كه هميشه مورد ستايش من بوده بخاطر هوش استعداد و توانايي هاي سرشاراش به لطف حماقت مسولان اين مملكت مسيري را براي خود يافته است كه من آن را بسيار روشن خوب و موفق مي بينم تا كي نخبه هاي ما بايد برق بخوانند و راهي ناسا شوند بكذاريد اين بار نخبه اي از اين آب و خاك موسيقي بخواند موسيقي سنتي خودمان آنهم با ساز تخصصي تار تا شايد ديگر غول غرب نتواند استعداد او را استثمار كند شايد اين جمله من تحجر آميز باشد و لي سهمي از حقيقت دارد نخبه گان ما مدام به رشته هاي فني رفته اند و به هزار و يك دليل و دسته بيل راهي اروپا و امريكا مي شوند و اين اب و خاك اگرچه در دستاني ناپاك محاق است اما از آنها بي بهره مي ماند
او بدرستي مسير خود را يافته است اما چند حادثه احمقانه كه در كشور ما طبيعي است به او در اين تصحيح مسير كمك كرده است

اول اينكه او با تمام شايستگي هايش با اينكه در تمامي آزمون هاي قبل از آزمون اصلي انتخابي المپياد جهاني نفر اول بوده بدليلي ساده بخاطر ريختن آبميوه روي برگ هاي امتحاني اش مدال نقره ميگيرد و اعتراض اش براي احقاق حق اش به جايي نمي رسد
دوم اينكه سكه بهار آزاري اي كه در جشن ستارگان استان كه براي تقدير از نخبه گان برگزار شده بود با توضيح اينكه براي شما زياد است و بايد نبم سكه مي داديم پس مي گيرند او هم تمام آنچه داده بودند و نداده بودن را روي ميز رئيس آموزش و پرورش رها مي كند
خنده دار آنجاست كه آقايان به رتبه 5 كنكور سپند مي دهند و به دوست علي كه دارنده مدال نقره جهاني المپياد شيمي و طلاي المپاد شيمي كشوري است سكه بهار آزادي
اميد وارم خدا عقلي به آقايان بدهد و پولي به ما تا آنچنان كه بايد از اين نخبه گان حمايت كنيم
خلاصه من پيشاپيش ورود اين نخبه واقعي را به جمع موسيقي كاران و موسيقي دانان كشور تبريك مي گويم
علي من در موسيقي اين آب و خاك اگر عليزاده ديگري نباشد علي ديگري خواهد بود
تعطيلات رويايي

به به عجب تعطيلاتي بود من كه كلي حال كردم بودن در كنار دوستان خانوادگي و سفر به سنندج و رقم خوردن روزهايي خاطره انگيز و دور بودن از فضاي سنگين كار و از همه مهمتر به صدا در نيامدن صداي زنگ موبايل مدام و پي در پي همه و همه چيزهايي بود كه اين روزها رو زيبا و مطبوع كرده بود
ممنونم از همه اونهايي كه اين همه خوشي رو به من هديه كردند

Monday, February 14, 2005

ماجراي زندان ابو غریب و خاطره ای از یک آزاده

عموی من 8 سال و نیم در بند اسارت صدامی بود که امروز حال و روزاش را دیده اید.چندی پیش همان موقع که ماجرای شکنجه کردن زندانیان عراقی در زندان ابوغریب توسط آمريكايي ها بالا گرفته بود و سيماي لاريجاني مردم را به راهپيمايي اعتراض آميز در اين خصوص دعوت مي كرد، عموی ام از زمان اسارت اش می گفت از اينكه چگونه گلوله بر سينه اش چند سانتي بالاتر از قلب اصابت مي كند و او در حالي كه بيهوش شده به اسارت در مي آيد.او را به بغداد منتقل مي كنند درست به همان جايي كه امروز عراقي ها در آن گرفتارند و شكنجه مي شوند به ابوغريب. از مداوا خبري نيست. ضجه هاي يك زخمي را كسي نمي شنود. حتي به حال خودش هم رهايش نمي كنند. ساعتي نمي گذرد كه بازپرسان سرميرند و شكنجه آغاز مي شود! پوتين ها همان جايي را هدف مي گيرند كه گلوله پيش از آن متلاشي كرده است... صداي ناله اين اسير را اما هيچ كس نمي شنود. ابوغريب زندان نيست شكنجه گاه اسراي جنگي است. زخم گلوله نه با دارو كه با خاك پوتين و ضربات كابل پس از ماهها التيام مي يابد اما زخم روح اش سالها طول مي كشد تا فراموش شود....

عمو ماجراي زندان را شنيده بود با او تماس مي گيرم همان طور كه هنگام دستگيري صدام با او تماس گرفته بودم و تبريك گفته بودم. خوشحالي خود را پنهان نمي كند از شكنجه عراقي ها مي گويم آيه اي از قران مي خواند كه تاوان رفتارشان با ما را پرداخت ميكنند. صحبت به راهپيمايي اعتراض آميز عليه رفتار با اسراي عراقي كه مي رسد خون اش به جوش مي آيد: "وقتي ما زخمي و درمانده در ابوقريب شكنجه مي شديم آقايان كجا بودند كه راهپيمايي به راه بيندازند.چرا كسي اعتراضي نكرد؟ "
بدنم سرد مي شود، ناراحتي تمام وجود ام را پر ميكند. جز ابراز تاسف چيزي نمي توانم بگويم. تصوير سينه شكافته اش لحظه اي از ذهنم مي گذرد.به روح بزرگ اش مي انديشم روحي كه تازه داشت التيام مي يافت.به سالهاي جواني اش فكر ميكنم كه در اسارت گذشته ، به ظلمي كه بر او رفته است فكر مي كنم شايد ظلمي كه در عراق بر او رفته است قابل بخشايش باشد ولي ظلمي كه در كشوراش بر او مي رود با هيچ منطقي بخشودني نيست...با هيچ منطقي!

Sunday, February 13, 2005

فلسفه عاشورا

از زبان شخصي كه در خصوص عاشورا صحبت مي كرد نكته اي شنيدم كه تفكر برانگيز بود و جالب.مي گفت حركت عاشورا بيش از هرچيزي نشان دهنده قيام عليه حكومتي است كه اگرچه ديني است و نقاب اسلام بر چهره دارد ولي يكسر كفر و باطل است. بايد از نام ها رها شد و نيت ها را جست...

خواندن اين داستان كوتاه گلشيري را براي ظهر روز عاشورا توصيه مي كنم: معصوم دوم

تصوير شجاع و جسور امام حسين كه با جماعتي اندك به نبرد با ظلم بر مي خيزد ستودني تر است تا معصومي كه مظلومانه ، تشنه لب شهيد مي شود و مستحق دلسوزي است ...

ظلم چهره هاي زيادي دارد هميشه گرگ در پوستين بره نيست گاهي لباس عوض مي كند...

تضرع تفكر را محو مي كند...

Sunday, February 06, 2005

حكايت قرابت چوپان و روشنفکر
باب اول: اندر آداب نوع نگاه

آورده اند که سالها پیش چوپانی می زیست کریح المنظر و صحیح المحضر، چوپان سالهای سال قرین گله بود و صاحب دوصد کله، آن هم از نوع پرورده! آنقدر اندر احوالات گله تعمق کرده بود که خود را خدای گله بانی می دانست و الهه چوپانی! از گاف و لام گله گرفته تا های کله همه را خورده بود و آبی هم از رو. هر روز گوسفندان را هدایت همی فرمود و از خوب و بد روزگار بر آنها سخن همی راند تا بدان پایه که گوسفندان بدون اذن وی آب نمی نوشیدند و قضای حاجت روا نمی دانستند! برای گوسفندان از خطرات گرگ می گفت که درنده است و تند خوی و نگون، و مزایای یونجه که مفید جهاز هاضمه است و تسویه گر خون.گوسفندان که مشعوف این همه علم بلاغت، مرید سینه چاک چوپان بودند و دعای گوی درگه خوبان، به سر جنباندنی از وی آسیمه سر به به کنان طاعت امر همی کردند و سر بر امر وی فرو همی آوردند.روزی چوپان زیر درختی لمیده بود و نی می نواخت که صدایی شنید. سر بداشت و در فرادست خود رندی را دید آبله روی و بذل گوی.رند به طلب آب همی آمده بود.لختی گذشت و سر صحبت باز همی شد که من چنان و تو چنان و و من ال و تو بل. چوپان از گوسفندی گوسفندان گفت و امارت خویش و رند از فرمانروایی خود بر دیاری دور دردست و به خود همی بالید که من بر آدمیان همی حکم رانم تو بر گوسفندان! تو کجا و من کجا. این قصه بر چوپان سخت سنگین آمد و با خود گفت مگر من چه از این آبله روی درشت گوی کم دارم که او آدم براند و من گوسفند!؟ رند که خشم را در دیدگان چوپان بدید با خود گفت هوا پس است نیش خندی زد و بدرودی گفت و دور همی گشت.فردا روز چوپان گوسفندان را به صاحبان همی سپرد و سوی ده بالا بار ببست. ده بالا که خیلی دور می نمود از آن روی انتخاب گشت که کسی وی را به چوپانی بازنشناسد که آنگاه تشت آبروی اش از بام بر می افتاد! چوپان در ده بالا سکنی گزید و روز تا شب و شب تا روز خلوت همی کرد در حجره ای حقیر در میدان شهر و اندر باب انسان ها تفکر همی فرمود و کتب ممنوعه قراعت همی کرد.القصه آنقدر تابلو بازی در بکرد که آدمیان گمان کردند خبری است و اندک اندک دور او حلقه زدند و وی افاضات همی فرمود.هر شب کتابی بر می خواند و الفاظی قلنبه سلنبه از بر می کرد تا فردا روز ملت را انگشت به دهان کند که العجب خدای علم است وی.آنچنان سخن می راند که گویی علامه دهر است مرجانه بحر، و فتوی همی داد و حکم همی کرد و خط و ربط همی داد و هیچ کس را قبول نداشت الاخودش. رفته رفته به سبب رفتار مردم و قلت فکرش بر او مشتبه گشت که کسی باشد همی! از این روی سایر آدمیان در چشم اش گوسفندی بیش نمی نمودند که مسبوق به سابقه بود بر او! و او همه را با یک چوب همی راند.

شيخ الحكايه

پانوشت: اين متن خيالي بوده و هرگونه تشابه شخصيت ها بخصوص گوسفندان به افراد حقيقي و حقوقي كاملا اتفاقي است
عندر باب عدبیاط نگارش 2
آوردح عند کح شیخ کاطب علکطبا روذی بح بالین بیماری شطافط عذ برای عیادط. بیمار کح چشمانی زعیف داشط و حالی نضار شیخ را با تبیب اشطباح گرفط و عذ شیخ نصخح ای برای مداوا تلب کرد. شیخ درماندح عذ اثرار ذیاد وی کاقزی یافط و دوصح ختی بنوشط. عما عذ آنجا کح نمی خواصط خوردن چیض خاثی را طوثیح کند، چنین بنوشط:
بیمار عذ جحاذ حازمح صخط در رنج اصط، بح خفطن ذیاد و خوردن کم طوثیح می گردد.لظا عذ برای جحاذاط اش سبح بخصبد، زهر بخورد، شب دگر بارح بخصبد
فردا روذ خبر آوردند یا شیخ بیمار جان به جان آفرین طصلیم کردح عصط! شیخ پرصید عذ چح روی کح دوش صالم بود!؟ گفطند: تبیبی بر بالین اش رفطح و "ظَهر" بر وی طجویض کردح عذ برای مداوای درد جحاذ حازمح اش!

کاطب علکطبا

Thursday, January 27, 2005

كازوئوایشي گورو
به تازگي فرصتي دست داد تا كتاب بازمانده روز نوشته ي كازوئوایشي گورو را كه مدت ها پيش از مهدي عزيز گرفته بودم بخوانم. كتاب ترجمه نجف دريابندري است وبه حق به خوبي توانسته است به زباني دست يابد كه با حال و هواي داستان و راوي آن كه يك پيش خدمت انگليسي است نزديك است. كازائوشي كه ژاپني الاصل و بزرگ شده انگليس است در بازمانده روززيركانه رماني را خلق مي كند كه در حالي كه در آن خبري از كشش هاي متداول داستاني وجود ندارد ولي خواننده بدون آنكه حس كند در پيچ و خم حوادث درون داستاني با راوي شريك شده و همزاد پنداري مي كند. كتاب سرشار از ظرافت هاي نگارشي است كه نويسنده بدون آنكه به آنها اشاره اي كند حداقل اشاره اي مستقيل خواننده در مسيري قرار مي گيرد كه در اكتشاف وقايع رخ داده برآيد و از آنها برداشتي خاص خود داشته باشد. و شايد اين مهم ترين نكته اين اثر باشد. شما در پايان بازگفت پاره اي از خاطرات مختاريد كه آنگونه كه مي خواهيد برداشت كنيد.كتاب را اززواياي ديگري هم مي توان مورد بررسي قرارداد كه شايد به لحاظ ادبي مهم نباشد ولي به لحاظ اجتماعي و فرهنگي مي تواند بسيار مفيد باشد. بطور مثال نوع نگاه استيونز كه نقش اول و راوي داستان است به مسائل حرفه اي اش. او به عنوان پيش خدمت در سراي دارلينگتن كه از خانه هاي اعياني بزرگ انگليس است خدمت مي كند و تعداد زيادي پادو و خدمه در زير دست او به فعاليت مشغولند. او موقعيت شغلي و وظايف خود را بخوبي مي داند و بشدت از تخطي از آنها دوري مي كند. وظيفه شناسي بي حد او مي تواند براي جامعه ما مفيد باشد. و يا دقت وسواسي او در بهتر انجام دادن وظايف اش و مطالعه در اين زمينه ويا مذاكره با افراد همكار در خصوص مشكلات مرتبط شغلي.خواندن اين كتاب 300 صفحه اي را به شما دوستان پيشنهاد ميكنم
خود انساني و خود شغلي
اين مطلب جالب كه در سايت دبش امده بود را بخوانيد:اول : من ارزشمند) در يكي از كوهنوردي‌هاي ماه‌هاي اوليه دانشگاه وقتي روي قله سرود« اي ايران» را خوانديم و گفتيم «جان من فداي خاك پاك ميهنم» يكي از دوستان پرسن‌تر كه تجربه‌هايي از جنس تلاش براي فدا كردن جان را نيز در كارنامه‌اش داشت گفت اين بيت غلط است. جان شما ارزشمندتر از خاك وطن است. براي ما كه آغشته به ادبيات كساني همچون مرحوم شريعتي بوديم اين حرف عجيب و غيرقابل باور ضربه‌اي بود كه بر شيشه نگاهمان خورد. براي من ضربه دوم را مصطفي ملكيان زد. اولين جمله‌اي كه در اولين برخوردم با او به خاطر دارم اين بود كه «وجود شما از هر چيزي مهم‌تر است. من اثبات نمي‌كنم ولي مي‌گويم سخن گفتن از فدا كردن خود براي ميهن و آرمان و مذهب و خلق امري بيمعنا است » ( نقل به مضمون). اين بيان اگزيستانسياليستي از خود انساني، براي من آن‌قدر جذاب بود كه تا مدت‌ها با آن كلنجار مي‌رفتم. گرچه دوستاني با نگاه‌هاي ايدئولوژيك (چه مذهبي و چه غير مذهبي) به راحتي قادر بودند تا چنين ديدگاهي را غلط يا قابل رد كردن بشمارند ولي به نظر من مي‌رسيد نكته نهفته‌اي در اين سخن وجود دارد كه بسيار ارزش‌مند است. هر چند تا سال‌ها بعد مغز سخن وي را لمس نكردم.ادامه
بر ما چه رفته‌است، باربد؟
در خلال سفري كه سه شنبه چهارشنبه به زنجان داشتم فرصتي دست داد تا داستاني منتشر نشده از هوشنگ گلشيري را برخوانم. بر ما چه رفته‌است، باربد؟ اول تشكر كنم از مهدي آش خور هميشه عزيز براي معرفي اين اثر.با توجه به موجز و مختصر بودن اين داستان خواندن آن را به شما پيشنهاد مي كنم.ساير داستان هاي گلشيري را نيز كه به تازگي روي سايت بنياد گلشيري قرارگرفته است در اينجا مي توانيد بيابيد.در پايان از همه دوستان كه در آن پنج شنبه كذايي ما را رهين منت خود فرمودند سپاس گذارم.

عندر باب عدبیاط نگارش
الا یا ایحا صاقی عدر کعصن وناولحاکه اشغ آثان نمود اول ولی افطاد مشکلحا***ثالحا دل تلب جام جم از مامی کردوانچه خود داشط زبیگانه طمنا می کرد***آورده اندکه ثالها پیش شیخی می ضیصت شوخ تبع و رند مصلک, شیخ درهجره خود همی نشثت و کطابت حمی فرمود طا بدانجا کهوی را کاطبالکطبا یا به ظبان امروضی طایپیصت الطایپیصطان مینامیدند.اظ مجموعه حای طغریر شده بدسط ایشان می طوان به قثه چهل توتی و داصطان هظارو یک شب وشاحنامه فردوسی عشاره کرد.طصلت وی برکطابط طا بدان جای بود که گویند طمامی حروف چندین ضبان رایج دنیا اظ جمله فارثی وعربی راچشم بصته کطابط حمی فرمود!گویند روضی مردی طاضی که خودرا خداوندکطابط حمی دانصتبر در شیخنا درآمد و بانگ برداشط که یا شیخ ریض می بینمط حمی در باب کطابط که طو کصره ی کوچکی اظ کطابط ما حم نمی شوی چه رصد الف یا با ؟شیخ صر دربرج مراغبت حمی کرد و لخطی اظ صخن باض ایثتاد طا بر قیض خود کزمی کرده باشد وانگاه فرمودما آن کصره حم حمی نباشیم؟!از فظایل شیخنا بثیار گفته اند و نوشطه اند.عتار در کطاب طزکرطل عولیا می نویصد آن ضاییده ی نجابط ماهی بهرلتافط گم گشطه به راه سواب ثدمتر دویده در صوی صراب مشطاغ اشغ غلم ندانصطه فرغ کطاب و شلقم آن مرده به راه هصتی شنگول بی پیمانه ی می و مصتی آن مفغود بی فراقط شیخنا و مولا نا ابوکطاب الکطابط به پرنویصی شحره بود و به کم خوانی محره. گویند که صالا حمی نوشت و حمی نوشت طا روظی رندی بانگ برآورد یا شیخ چه حمی نویصی فرمود غصه چحل من توتی پرصیدند یا شیخ از بر حمی نویصی که کطابی نمی بینیم در بر طو؟ گفت صالحاست که مادر بزرگم گفطه بود و من چیظهایی از بر دارم.شحرت وی طا بدانجای اسط که نام وی در کطاب رکورد های جحانی صبت گردیده اصط؟وی در چندین مورد رکوردهای جحانی را شکثته بودرکورد قلت نویصی ثاده طرین کلمه ظبان مادری برای غلط نوشتن کلمه های اظ - طا -اصطرکورد بیشطرین قلت برای ساده ترین کلمه در مدل حای مخطلف کلمه اسط-اثت-اصت
وصلام الکم

Thursday, September 30, 2004

اول اين مطلب رو بخونيد تا بعد بگم كه چي مي خوام بگم:
چقدر مزه میده وقتی تو هوای سرد نشسته باشی و یه عزیزِ همیشه عزیز، کنارت باشه، دستای سرد و یخ زده ات رو تو دستاش بگیره و گرم کنه، پتو روی شونه ات بندازه نکنه سرما بخوری؛ چه لذتی داره تو لیوانای خوشگلش چای داغ بخوری تا تموم سرما از تنت بره بیرون؛ چقدر میچسبه ذره ذره چای داغ از گلوت بره پایین؛ چه لذتی داره ننه سرما شدن! چقدر لذت بخشه یک هفته با هم بودن؛ چه کیفی میده هنوز از کنارت نرفته، دلت براش تنگ بشه و به امید فردا بمونی که دوباره ببینیش؛ چه لذتی داره وقتی دیر میکنه نگرانش بشی و دلت مثل سیر و سرکه بجوشه که کجا مونده و چی شده و چرا نیومد.. هی بری و از پنجره خیابون رو نگاه کنی .. و وقتی میاد با اومدنش تمام دلواپسی ها و نگرانی هات تموم بشه! چقدر لذت بخشه وقتی حرفش، نگاهش، رفتارش، همه و همه یه حرف رو به آدم بزنن. وای چه کیفی داره!
*. اولین ها همیشه بهترین ها و خاطره انگیزترین ها هستند.*. بهترین ها همیشه همیشه همیشه موندنی هستند.*. بخاطر تمام این احساس ها ممنونم.*. مرسی، همین!
وقتي اين مطلب رو تو وبلاگ مهسا خوندم كه براي عليرضا نوشته بود حسوديم شد حسودي كه نه بيشتر غرق اين فكر شدم كه من چقدر با اين مفاهيم بيگانه ام اين حرف ها از جنسيه كه من درك نمي كنم نمي دونم قدرت عاشق شدن رو قدرت دوست داشتن رو از دست دادم من ادم مهربوني هستم ولي عاشق نيستم سالهاست كه از ياد برده ام رنگ آبي اش را...
يك روز كاري مشقت بار!
ساعت هفت و نيم شب است و تو بعد سر و كله زدن و پشتيباني هزار و يك مشتري با كامي و مجي مشغول آماده سازي مقدمات پروژه جديد هستي كه از قضا از اهميت زيادي هم بر خورداره...
كامي: خوب فكر كنم بايد براي ثبت بعضي چيزا بعضي چيزاي ديگه لازم كه بايد بعضي ها آماده كنن تا بعضي هاي ديكه استفاده كنن
مجي: سري تكون ميده و در حاليكه اصلا چيزي نفهميده مي گه حتما همين طور ديگه!!!
و من: آره همينه زود باش تند راست و ريستش كن همينه
كامي: صبر كن تا با word براش يه جدول بكشم
جدول رو ميكشه و شروع ميكنه افقي در ستون هاي اون مطالب رو نوشتن
مجي: بعد از تمام شدن كار كامي ميگه بهتر نبود اينا رو عمودي مي نوشتي!؟
كامي: آخ راست ميگي يا اونطوري بهتر
من: آره اونطوري بهتر جا ميشته
كامي: الان استادش ميكنم
مجي: چطوري خوب
كامي در حاليكه يك رديف را كپي مي كند صبر كن الان اينا رو اينوري مي كنم!؟
مجي: مگه ميشه آخه!؟ بابا از اول تايپ كن همش 6 تا دونه است!
كامي: يعني نميشه صبر كن ببينم و دائم رايت كليك ميكنه يا ميره تو option و properties و از اين سوراخ ميره از اون يكي در مياد و بعد از چند دقيقه با تعجب مي گه؟! ااااا نمي شه نداره
و من: خوب از اين وري مي خواين باشده خوب مانيتور رو يچرخونيد....!!
كامي: نه نميشه و شروه مي كنه دونه دونه كپي كردن نوشته ها در رديف ها
بعد از اينكه كامي كارش تموم ميشه مجي فرمت جدول رو عوض مي كنه
كامي : نه اين خوب نيست صبر كن و كلي ور ميره و باز نتيجه نمي گيره...
و من: حالا همين خوبه ولش كن
كامي: نه
من: بابا اون ستون رو كپي كن جدوا رو دوباره بكش
كامي: نه صبر كن
مجي: بابا الان يكي بياد بگه تا حالا چي كار كرديد چي بگيم؟!
كامي: خوب ميگيم اين جدول رو درست كرديم ديگه؟! ااا تو هم خنگي ها
و من:درحال خنده به همه اينها ودر فكر فردا كه باز بازي ادامه خواهد يافت

Saturday, September 25, 2004

كودكي يا كودكي؟
هنوز آنقدر جواني كه سالهاي سال مي تواني بدون اينكه به فكر چيزي يا كسي باشي براي خودت يعني خود خودت زندگي كني! آنقدر فرصت هست كه ذره ذره ي اين اوقات بي مصرف را به حلقه لحظه هاي عبث بسپاري بي انكه لحظه اي حتي فكر كني فردا و فرداي ديگري هم شايد باشد
يا كه نه بايد بگويم آنقدر كودكي كه سالها فرصت داري براي ازدست دادن فرصت هاي كودكي
يا كه نه ديگر انقدر بزرگ شده اي كه زمان زيادي براي كدوكي كردن داشته باشي
شايد هم كودكي را انقدر گم كرده اي كه حالا همين حالا فرصتي است براي احياي آن به هر حال كودكي يا بزرگي اش را نمي دانم
همين حالا بله همين حالا فرصتي است براي كودكي يا بزرگي كه چون كودكي بهانه هاي بيهوده مي گيرد
واي خداي من فردا صبح چقدر كار دارم من.....!

Tuesday, September 14, 2004

چه بي تابانه مي خواهم ات اي دوري ات آزمون تلخ زنده به گوري
چه بي تابانه تورا طلب مي كنم
برپشت سمندي گويي نوزين كه قرارش نيست
... (شاملو)

Wednesday, September 08, 2004

یاد ها و خاطره ها
شماره 4
سما،ویندوز و مشکل حرف ک

موقعیت:محل شرکت ساعت 11:30
خانم A از دانشگاه B تماس می گیرد و با لهجه ی شیرین C می گوید: سلام آقای مهندس D هستند؟! بله گوشی خدمتتون...
مهندس D : بله؟
خانم A : سلام آقای مهندس چی کار می کنید با زحمت های ما...
مهندس D : خواهش می کنم چه زحمتی... امرتون رو بفرمایید.
خانم A : والا آقای مهندس ببخشیدها خیلی ببخشیداا عذر می خوام تو رو خدا ببخشیدهااااااا...
مهندس D : خواهش میکنم نه بابا خواهش می کنم بفرمایید... چطور مگه
خانم A : آقای مهندس این برنامه ای که برای ما نصب کردید حرف "ک" نداره ببخشیدها روتون گلاب "کلاس" رو "لاس" می نویسه...!!!!!!!!!!!!!!!!
مهندس D : در حالیکه از فشار خنده داره می ترکه، خط رو هولد می کنه و منفجر میشه!
خانم A : الو الو آقای مهندس چی شد...

Monday, September 06, 2004

یاد ها و خاطره ها
شماره 3
محمودی، دبی و
How Much?


موقعیت: بازار دبی جمعی از دوستان در حال خرید
آقا این جمعی از دوستان به اتفاق یک بنده خدایی به نام محمودی میرن دبی برای خرید و تفریح و این جور چیزا... این آقای محمودی ما یک آدم بشدت ساده و تاحد زیادی ساده لوح در هنگام حضورش در اونجا بسیار بسیار موجب تفریح بچه ها رو فراهم میکنه.
این آقای محمودی آنچنان محو و مجذوب اجناس پر زرق و برق اونجا میشده که دائم با لهجه غلیظ ایرانی به فروشنده ها می گفته : چند؟ یعنی همون قیمتش چنده؟ بعد اونا هم نمی فهمیدن و بساطی بوده خلاصه.
بعد بچه ها میان با هزار زور و زحمت به آقا یاد میدن که نگه آقا چند؟
بگه How much?
آقای محمودی هم تمرین میکنه و با بچه ها میرن توی یک مغازه . بعد آقای محمودی یک جنس رو بر میداره و با اعتماد به نفس غلیظ میگه How much?
فروشنده هم میگه: وان هاندرد فیفتی درهم !!!! این آقای محمودی ماهم که اصلا نمی فهمه این آقاهه چی گفته با صدای بلند می گه: چند؟
و بچه ها که دیگه اینجاش رو نخونده بودن از خنده روده بر می شن.
..!

Saturday, September 04, 2004

یاد ها و خاطره ها
شماره 2

امیر و آفیس 2003
موقعیت : شرکت ساعت 7 شب
امیر در حالی که دوساعتی است که داره با کامپیوترش ور میره یک چیزایی رو نصب میکنه مشغول توصیف چیزیه که داره نصب میکنه و می خواد به ما نشون بده "Microsoft Office 2003"
بعد از اینکه کار نصب و راه اندازی آفیس تموم میشه امیر از ما (من و چند تا دیگه از بچه های شرکت) دعوت میکنه تا قابلیت های جدید آفیس رو ببینیم.بعد از کلی توضیح چیزهای خسته کننده مختلف می رسه به Speech Recognition یا همون تشخیص صدای شخص . این قابلیت کمک میکنه که نرافزار word با تشخیص صدای گوینده وارد گفته شده رو تایپ کنه و یا اینکه براساس اون ها یک سری کار مشخص رو انجام بده.

به اینجای کار که رسید امیر با کلی ذوق و شوق گفت که آره بابا ورد دیگه براش حرف میزنی خودش می نویسه!!!! ما ها هم همه کف مرگ شدیم و با دهان های باز گفتیم ننننننننننننننننننننننه!!!!!
و از امیر خواستیم که امتحان کنه و به ما نشون بده !؟
امیر هم با کلی دک و پز و قیافه گرفتن و کلاس گذاشتن پاماده شد تا این قابلیت رو به ما نشون بده!!!!
بعد میکروفون رو بر داشت و برای اولین کلمه اسن خودش رو گفت:"امیر"
Word هم نامردی نکرد و نوشت "Animal" (حیوان)
وای آقا ما که از خنده مردیم، شما رو نمی دونم. بهش گفتم بابا این کامپیوتر هم به ماهیت تو پی برد. اون یکی گفت علاوه بر تشخیص صدا چیزای دیگه رو هم تشخیص میده!!؟؟؟

Monday, August 30, 2004

یاد ها و خاطره ها
شماره 1
ردپا
صحنه: دبیرستان علامه حلی کلاس سوم یک
بچه ها بشدت در حال شلوغ کاری سر و صدا پرتاب گچ کشتی و هزارتا کار جورواجور و حتی ناجور دیگه هستند
یکی از بچه ها دوتا چوب میاره و کفش ها شو در میاره و چوب ها رو داخل کفش ها میکنه بعد کف کفش ها رو خاکی می کنه و شروع می کنه روی دیوار کلاس رد پا گذاشتن طوری که ردپا ها ازپایین دیوار سمت راست شروع میشه میره روی سقف و از دیوار سمت چپ میاد پایین.
سر و صدا و نبرد کشتی همچنان ادامه داره. ناگهان مسول کارگاه مدرسه سر میرسه و بادیدن اینهمه سرو صدا و نبرد می خواد که کتری بکنه بچه ها که هیچ ترسی از هیکل نحیف او ندارن محلی بهش نمی گذارن! اون هم شاکی میشه و میره سراغ مدیر مدرسه
چند لحظه بعد:
مسول کارگاه با مدیر وارد کلاس میشن
بچه ها همه آروم میگیرن و سر چای خودشون میشینن
مسول کارگاه شروع می کنه به شکایت از وضعیت کلاس و بچه هاش
آقای مدیر اینا خیلی شلوغ می کنن خیلی بی ادب هستند گچ پرت می کنن کشتی می گیرن و در همین حین که داره اینا رو میگه و سعی می کنه که پیاز داغش رو هم زیاد کنه چشمش می خوره به رد پاهای روی دیوار و با نگاهش ردپا ها رو دنبال می کنه و میگه : "تازه آقای مدیراینا روی سقف هم راه میرن"
گفتن این جمله همان و منفجر شدن کلاس هم همان.

Sunday, August 15, 2004

این متن نامه ی یکی از دوستان است که به من نوشته در جواب من که از او خواسته بودم که برام بنویسه که در مورد من چی فکر میکنه؟ ببخشید اگر فینگلیشه و من هم فرصت برگردوندن اش رو فعلا ندارم؟!!!
Salam,
Dobareh ke payametan ra khandam, be nazaram resid shoma kami dar fekrid va be donbale khodetan dar digaran migardid. albateh bad nashod ke man onghadr barayetan chiz neveshtam. Man ba tajrobehi ke az zendegi bishtar az shoma daram barayetan chan matlab ra minevisam. yani in javabe man ast.Chon ma farhange irani darim barayeman khyly mohem ast hamishe ke digaran dar morede ma che fekr mikonand.
hamin baes shodeh ke tamame in gharnha khod ra tavasote digaran pyda konim na khodeman.
ma faghat bayad fekre an digarani barayeman ahamiyat dashteh bashad ke barayeman ahamiyat darand va naghshe mohmi dar zendegi madarand. Ma agar khodeman be digaran ahamyat bedahim dar morede digaran fekr mikonim. Hala bayad did ke digaran ke be ma fekr mikonand, be khodeshan cheghadr fekr mikonand. Zira ma iraniha adat darim ke bishtar dar morede digaran fekr konim ta dar morede khodeman. Bale be khatere farhangeman digaran hamishe dar zendegi ma naghsh darand va in dalili ast ke ma mikhahim dar morede digaran ke che dar morede ma fekr mikonand bedanim. Ama bayad be in matlab tavajoh dasht ke in ma hastim ke levele naghshe digaran ra dar zendegi khod tarsim kardehim. Injast ke bayad yek dobareh andishi kard va did ke chegone va dar che darajehii in naghshha bayad dar zendegi ma bashand. Man albate farhange khodeman ra dost daram, khyli bishtar az farhange garb. Vali in ra yaghin daram ke ma bayad degar va dobareh andishi konim va motmaen beshavim ke in chizhayee ke ma beheshan adat kardehim farhange ma hastand, na andisheh bedone taghole yek seri adamhaye forsat talab.Ma bayad baznegari va vazn negari konim. Bayad ahamyate zaman va makan ra dar in baz va vaznnegari dar nazar begirim. Ma bayad ghodrate tanzim ba zaman va makan ra bayad dashteh bashim va in momken nist agar ma khode khodra hanoz pyda nakardeh bashim. faghat dar an sorat ast ke mitavanim bade khode khodra tarmim va tarbiat konim va khobe khode khodeman ra parvaresh bedahim.

( jaleb ast man aslan motavajeh nabodam ke daram sokhanrani mikonam. Shayad bad nabashd ke inhara dar webloge khod begozari ke agar kasi khast bekhanad.)

Ba in hame az inke baraye shoma morede ehteram va ahamyat hastam nahayate tashakor ra daram va be in kahter javab ham midaham.Shoma ke baraye man yek baradare besyar mohtaram va aghayee hastid. Ama agar bekhaham shomara tashrih konam nyaze be zamane bishtari daram. danestane inke digaran dar morede adam che fekr mikonand inghadr ahamyat nadard, ke danestane in ke che kardehim ke digaran injor ya anjor fekr mikonand. And the final point at this time, agar kasi fekre khob kard, MERSIIII. Agar kasi fekre najor, khob goftam ke bebinim chera? Agar chera ra pyda kardim bebinim aya hagh ba o bodeh ya na. AGar hagh ba o bod tarmim fekr. Agar nabod,bad nist ke bedanim in fekrash az koja nashi shodeh. Be gholi kojayas shokhte ke injori dar morede man fekr mikonad. agar betavanim be o komak konim ka az in atashe godakhte biron byayad che khob va agar natavanim ya khodash nakhast ke GOORE PEDARESH!!!!. Ba Dorood

Saturday, July 24, 2004

مسیر موفقیت
مسیر موفقیت را شما چگونه تعریف می کنید. اگر پول بیشتری داشته باشید یا درآمد زیادی داشته باشید موفق هستید. اگر تحصیل بیشتری داشته باشید و بتوانید ادامه تحصیل بدهید موفق هستید. یا معیار دیگری را دارید. از نظر من میزان رضایت مندی شما از زندگی تان موفقیت شما را نشان می دهد. اگر شما در زندگی حال کار یا زندگی خصوصی احساس رضایت می کنید پس شما موفق هستید. وقتی از کار خود و نتایج آن رضایت دارید پس حتما در کسب و کار خود موفق هستید. مهم نیست که کسب و کار شما در چه انداره ای است مهم این است که شما از ماحصل کار راضی هستید. حال باید دید چه چیزی رضایت شما را شکل می دهد و چه شرایطی لازمه ایجاد رضایت در شما ست. این باعث می شود که موفقیت خیلی شخصی شود. یعنی شما خودتان موفقیت خودتان را تعریف مینید نه چیز یا شخص دیگر یا معیارهای اجتماعی. فکر کنم این مساله آرامش بیشتری را به زندگی شما بیاورد. البته دقت کنید که یک فردپویا سالم و زنده همیشه می تواند نگاهی رو به جلو داشته باشد و می تواند موفق تر بودن را برای خود تعریف کند. پس هیچگاه شما راکد نخواهید بود و با اینکه موفقیت را در قلمرویی محدود تعریف می کنید آهسته و آرام قلمرو موفقیت خود را گسترش می دهید. برای چنین استراتژی ای لازم است که شما صبر و تحمل بیشتری داشته باشید و اجازه دهید که پله های ترقی را تک تک بسازید. هرچند هیچگاه نباید پرش را فراموش کرد. پرش ها همیشه باید مطمئن و حساب شده باشد.لغزش در یک پرش گاهی جبران اش سخت خواهد بود اما هیچ پیشرفت سریعی بدون ریسک و پذیرش خطر ها شکل نمی گیرد. رموز موفقیت خود را برای خود تعریف کنید. از اشتباهات درس بگیرید و به آینده بیندیشید. به خود و احساس خود دفت کنید و از تمامی حواس خود برای دریافت و پردازش اطلاعات استفاده کنید تنها زمانی موفق خواهید بود که بتوانید با حواس خود شرایط خاص را درک کرده و کنش ها یا واکنش های مناسب را اتخاذ کنید. در نهایت یک نکته مهم را فراموش نکنید راز موفقیت شما در گرو پایبندی شما به اهدافتان است. اهداف خود را شفاف تر کنید و برای رسیدن به آنها برنامه ریزی کنید. درپایان باید بگویم که موفقیت شما گره خورده درموفقیت اطرافیان شما ست حال اطرافیان شما کارمندان شما هستند یا خانواده شماباید به این مساله دقت کنید وبدانیدکه متعهد بودن به اخلاق و تعریف سود مشترک زمینه ساز موفقیت شما خواهد بود.