بی بی سی و بی خبری
واقعا از بی بی سی بعید است این طور ضعیف عمل کنه.من نمی دونم این خبرنگار بی بی سی کور بوده یا از تو خونشون گزارش تهیه کرده!
"مردم ايران امسال برای نخستين بار پس از انقلاب اسلامی، مراسم چهارشنبه سوری را آزادانه و بدون دخالت پليس و افراد موسوم به لباس شخصی در کوچه ها، خيابان ها برگزار کردند."
این جمله اش دیگه من رو کشته!؟
Wednesday, March 17, 2004
اینجا تهران است!
از خونه که میای بیرون زیر هر قدمت صدایی رو می شنوی.یاد دوران آموزشی سربازی می افتی.طبل بزرگ زیر پای چپ.باید درست رژه بری.صدای طبل کمکت می کنه که نظم داشته باشی. سعی می کنی با صدا هایی که می شنوی رژه بری.نمی شه اما. صدا ها مثل مارش نظمی ندارن. گاهی صداهای مهیبی میاد. یاد زمان جنگ می افتی. همون صدای مضطرب همیشگی آژیری که می شنوید… همیشه صدا ها تو رو ترسوندن. و آغوش مادر پناهگاهی بوده برای آرامش. تمام موشک باران و بمب باران زمان جنگ از خاطرت می گذره.
این صدا ها اما متفاوته. آتش رنگ دیگه ای داره. و تو این بار می تونی با این صدا ها به رقص در بیای.زردی من از تو سرخی تو از من. شادی روحت رو پر می کنه. کسی چیزی بهت تعارف می کنه.بگیر فقط بترکون.نپیچونی یه موقع؟! و صدای رگباری که زیر هر قدمت بلند می شه.
شادی زیاد ادامه پیدا نمی کنه. میهمان های ناخوانده سر می رسند. لباس سبز ها با چوب های تحکم در دست. و شما به عبور دعوت می شوید. انگار ماندن مضر است تجمع منفور و از همه بدتر شادی مترود. جمعیت متفرق می شود. حلقه شادی اما چند صد متر آن طرف تر شکل می گیرد. و این تعقیب و گریز تا پاسی از شب ادامه می یابد.
سر چهار راه چراغ گردان ماشین ها سرخورده ات می کند.به سمت خانه بر می گردی. آخرین تصویری که می بینی حالت را بهم می زند.ماشین های وانت نظامی که همچون زندانی متحرک کنار خیابان پارک می کنند.
سرت سنگین می شود. تا به حال فکر نکرده بودی که شادی چه هزینه سنگینی می تواند داشته باشد. اینجا ایران است. صدای مرا از تهران می شنوید!
از خونه که میای بیرون زیر هر قدمت صدایی رو می شنوی.یاد دوران آموزشی سربازی می افتی.طبل بزرگ زیر پای چپ.باید درست رژه بری.صدای طبل کمکت می کنه که نظم داشته باشی. سعی می کنی با صدا هایی که می شنوی رژه بری.نمی شه اما. صدا ها مثل مارش نظمی ندارن. گاهی صداهای مهیبی میاد. یاد زمان جنگ می افتی. همون صدای مضطرب همیشگی آژیری که می شنوید… همیشه صدا ها تو رو ترسوندن. و آغوش مادر پناهگاهی بوده برای آرامش. تمام موشک باران و بمب باران زمان جنگ از خاطرت می گذره.
این صدا ها اما متفاوته. آتش رنگ دیگه ای داره. و تو این بار می تونی با این صدا ها به رقص در بیای.زردی من از تو سرخی تو از من. شادی روحت رو پر می کنه. کسی چیزی بهت تعارف می کنه.بگیر فقط بترکون.نپیچونی یه موقع؟! و صدای رگباری که زیر هر قدمت بلند می شه.
شادی زیاد ادامه پیدا نمی کنه. میهمان های ناخوانده سر می رسند. لباس سبز ها با چوب های تحکم در دست. و شما به عبور دعوت می شوید. انگار ماندن مضر است تجمع منفور و از همه بدتر شادی مترود. جمعیت متفرق می شود. حلقه شادی اما چند صد متر آن طرف تر شکل می گیرد. و این تعقیب و گریز تا پاسی از شب ادامه می یابد.
سر چهار راه چراغ گردان ماشین ها سرخورده ات می کند.به سمت خانه بر می گردی. آخرین تصویری که می بینی حالت را بهم می زند.ماشین های وانت نظامی که همچون زندانی متحرک کنار خیابان پارک می کنند.
سرت سنگین می شود. تا به حال فکر نکرده بودی که شادی چه هزینه سنگینی می تواند داشته باشد. اینجا ایران است. صدای مرا از تهران می شنوید!
Sunday, March 14, 2004
گلهای شمعدانی
دم غروب است. سوز سرما تا بن استخوان مي نشيند. ايوان خانه پر است از صداي بغ بغوي كبوترها. رديف شمعداني ها خالي حوض را رج مي زند و باد شاخه هاي نارون را به لرزه مي اندازد.
محمد جلوي در روي پله نشسته است.تكه چوب اش تصاويري مبهم روي خاك نقش مي زند. نگاهش آسمان را مي پيمايد.گه گاه صداهاي گنگي مي شنود. انگار آدمها جلوي اش رژه مي روند. دوچرخه اي كه مي گذرد. زني كه دخترش را سرزنش مي كند. بوي نان سنگك تازه. پسري كه از مادرش پول مي خواهد. شادي بچه هايي كه در روزهاي آخر سال نونوار شده اند. صداي ترقه هاي گاه و بي گاه همه و همه در هم مي پيچد.
بي اختيار چوب را رها مي كند. دستهاي اش را زير بغل فشار مي دهد.هوا ديگر تاريك شده است.پدر اما هنوز پيداي اش نيست. هيچ گاه زود نيامده است. مگر از يك چرخ ميوه فروشي چقدر مي شود درآورد كه زود هم تعطيل كني. خدا مي داند در كدام پس كوچه روزي اش را فرياد مي زند. شهابي سينه آسمان را مي سوزاند. دنبالش مي كند. از لاي در چشم اش به قرمزي شمعداني ها مي افتد كه در سياهي حوض شنا ور اند. سرما صورت اش را مي سوزاند. دستهايش را روي صورت مي گذارد. گرماي دستها به پوست اش نشت مي كند. از لاي انگشتان اش زمين پيداست. چوب نقش هاي درهمي روي خاك زده است. دريايي است انگار موج در موج.
صداي مادر بلند مي شود.ديروقت است. اتاق ها پشت تيرگي حياط گمشده اند. به ايوان كه مي رسد حياط را نگاه مي كند. سرخي شمعداني ها نگاه اش را مي بلعد. بادي در حياط مي پيچد. سرخي شمعداني ها درون حوض موج مي زند. مادر صبوري اش را از دست مي دهد. بازي گوشي بس است. محمد كنج اتاق آرام مي گيرد.
به مادر نگاه مي كند. مادر انگار كه نگاه اش را خوانده باشد. محمد دوباره شروع نكن. نگاه اش را از مادر مي دزدد. سرش را پايين مي اندازد. قالي اما نگاه اش را پر مي كند. گل ها موج در موج به هم پيچيده اند.سرخي سيال قالي نقش ها را درهم تنيده است.
صداي در مي آيد. پدر از راه مي رسد. چرخ اش كنار حوض رها مي شود. و خود اش پاي پشتي گير مي آورد. خستگي از نگاه اش مي بارد.محمد سرش را بلند مي كند. تاب نمي آورد. نق مي زند. مادر فرياد مي كشد.بس كن. يك هفته است يك ريز نق مي زني. پشتي پدر را مي بلعد. محمد گوشه اي گم مي شود.
دندان هاي پنجره از سرما به هم مي خورد. سفره شام پهن مي شود. مادر صدا مي كند. چرت پدر پاره مي شود. محمد خواب مي بيند. حياط پر از آب شده.انگار سيل آمده است. آب تا لب ايوان رسيده است. صداي رعد و برق مي آيد. مرغ هاي دريايي صيد مي كنند. چرخ ميوه فروشي روي آب معلق است. مادر شيون مي كند. پدر به آب مي زند. چرخ را آب مي بلعد. پدر با يك شمعداني مي آيد.
صبح با صداي مادر آغاز مي شود. محمد ميلي به برخواستن ندارد. پدر زود تر رفته است. طعم صبح با چاي شيرين يادآوري مي شود.كيف مدرسه كنار كمد انتظار مي كشد. محمد بي تابي مي كند. مادر حرف اش را فرو مي خورد. محمد سر به زير مي اندازد. كيف اش را بر مي دارد. به راه مي افتد.
روي ايوان صداي كبوتران را مي شنود. سرما صورت اش را مي پيمايد. ايوان خالي است. توجهي نمي كند. نگاهش به حياط مي افتد. كبوتران در حال آب خوردن هستند. دقيق مي شود. حوض پر است از آب. كبوترها قيل و قال مي كنند. قرمزي شمعداني ها موج مي زند در آب. پله ها را دوتا يكي رد مي كند. كيف اش رها مي شود.نفسي مي كشد. صداي بال كبوترها فضا را پر مي كند. تصويراش در آب با قرمزي شمعداني ها در هم مي پيچد. نارون جوانه كرده است. چيزي در آب حركت مي كند.نفس اش بند مي آيد. چشم هاي اش گرد مي شود. خوشحالي تن اش را گرم مي كند. مادر فرياد مي كند. كبوتر ها بر ايوان بي قراري مي كنند. دير اش شده است. قرمزي موج مي زند بر آب.
پدر اش اي كاش امشب زود تر بيايد. بايد برود. اي كاش اما پدر اش زود تر بيايد امشب.
پايان
دم غروب است. سوز سرما تا بن استخوان مي نشيند. ايوان خانه پر است از صداي بغ بغوي كبوترها. رديف شمعداني ها خالي حوض را رج مي زند و باد شاخه هاي نارون را به لرزه مي اندازد.
محمد جلوي در روي پله نشسته است.تكه چوب اش تصاويري مبهم روي خاك نقش مي زند. نگاهش آسمان را مي پيمايد.گه گاه صداهاي گنگي مي شنود. انگار آدمها جلوي اش رژه مي روند. دوچرخه اي كه مي گذرد. زني كه دخترش را سرزنش مي كند. بوي نان سنگك تازه. پسري كه از مادرش پول مي خواهد. شادي بچه هايي كه در روزهاي آخر سال نونوار شده اند. صداي ترقه هاي گاه و بي گاه همه و همه در هم مي پيچد.
بي اختيار چوب را رها مي كند. دستهاي اش را زير بغل فشار مي دهد.هوا ديگر تاريك شده است.پدر اما هنوز پيداي اش نيست. هيچ گاه زود نيامده است. مگر از يك چرخ ميوه فروشي چقدر مي شود درآورد كه زود هم تعطيل كني. خدا مي داند در كدام پس كوچه روزي اش را فرياد مي زند. شهابي سينه آسمان را مي سوزاند. دنبالش مي كند. از لاي در چشم اش به قرمزي شمعداني ها مي افتد كه در سياهي حوض شنا ور اند. سرما صورت اش را مي سوزاند. دستهايش را روي صورت مي گذارد. گرماي دستها به پوست اش نشت مي كند. از لاي انگشتان اش زمين پيداست. چوب نقش هاي درهمي روي خاك زده است. دريايي است انگار موج در موج.
صداي مادر بلند مي شود.ديروقت است. اتاق ها پشت تيرگي حياط گمشده اند. به ايوان كه مي رسد حياط را نگاه مي كند. سرخي شمعداني ها نگاه اش را مي بلعد. بادي در حياط مي پيچد. سرخي شمعداني ها درون حوض موج مي زند. مادر صبوري اش را از دست مي دهد. بازي گوشي بس است. محمد كنج اتاق آرام مي گيرد.
به مادر نگاه مي كند. مادر انگار كه نگاه اش را خوانده باشد. محمد دوباره شروع نكن. نگاه اش را از مادر مي دزدد. سرش را پايين مي اندازد. قالي اما نگاه اش را پر مي كند. گل ها موج در موج به هم پيچيده اند.سرخي سيال قالي نقش ها را درهم تنيده است.
صداي در مي آيد. پدر از راه مي رسد. چرخ اش كنار حوض رها مي شود. و خود اش پاي پشتي گير مي آورد. خستگي از نگاه اش مي بارد.محمد سرش را بلند مي كند. تاب نمي آورد. نق مي زند. مادر فرياد مي كشد.بس كن. يك هفته است يك ريز نق مي زني. پشتي پدر را مي بلعد. محمد گوشه اي گم مي شود.
دندان هاي پنجره از سرما به هم مي خورد. سفره شام پهن مي شود. مادر صدا مي كند. چرت پدر پاره مي شود. محمد خواب مي بيند. حياط پر از آب شده.انگار سيل آمده است. آب تا لب ايوان رسيده است. صداي رعد و برق مي آيد. مرغ هاي دريايي صيد مي كنند. چرخ ميوه فروشي روي آب معلق است. مادر شيون مي كند. پدر به آب مي زند. چرخ را آب مي بلعد. پدر با يك شمعداني مي آيد.
صبح با صداي مادر آغاز مي شود. محمد ميلي به برخواستن ندارد. پدر زود تر رفته است. طعم صبح با چاي شيرين يادآوري مي شود.كيف مدرسه كنار كمد انتظار مي كشد. محمد بي تابي مي كند. مادر حرف اش را فرو مي خورد. محمد سر به زير مي اندازد. كيف اش را بر مي دارد. به راه مي افتد.
روي ايوان صداي كبوتران را مي شنود. سرما صورت اش را مي پيمايد. ايوان خالي است. توجهي نمي كند. نگاهش به حياط مي افتد. كبوتران در حال آب خوردن هستند. دقيق مي شود. حوض پر است از آب. كبوترها قيل و قال مي كنند. قرمزي شمعداني ها موج مي زند در آب. پله ها را دوتا يكي رد مي كند. كيف اش رها مي شود.نفسي مي كشد. صداي بال كبوترها فضا را پر مي كند. تصويراش در آب با قرمزي شمعداني ها در هم مي پيچد. نارون جوانه كرده است. چيزي در آب حركت مي كند.نفس اش بند مي آيد. چشم هاي اش گرد مي شود. خوشحالي تن اش را گرم مي كند. مادر فرياد مي كند. كبوتر ها بر ايوان بي قراري مي كنند. دير اش شده است. قرمزي موج مي زند بر آب.
پدر اش اي كاش امشب زود تر بيايد. بايد برود. اي كاش اما پدر اش زود تر بيايد امشب.
پايان
Tuesday, March 09, 2004
"ديواره هاي سنگي"
محبوس به ديواره هاي سنگي ذهن
به خود برنباليده بودي هنوز
كه رشك بُردند اَت
در ديار حسرت
o
زخمي برحصار سرد خشونت
خمود در معبر هولناك هوس
و خاموش در هجوم نابه گاه مرگي تدريجي
كه ذره ذره تار و پود اَت را مي جَود.
o
گريزي نيست!؟
سالهاست يك نفس دويده اي.
لحظه اي به خود مي آيي
مكث مي كني
آينه ات پير مي كند!
محبوس به ديواره هاي سنگي ذهن
به خود برنباليده بودي هنوز
كه رشك بُردند اَت
در ديار حسرت
o
زخمي برحصار سرد خشونت
خمود در معبر هولناك هوس
و خاموش در هجوم نابه گاه مرگي تدريجي
كه ذره ذره تار و پود اَت را مي جَود.
o
گريزي نيست!؟
سالهاست يك نفس دويده اي.
لحظه اي به خود مي آيي
مكث مي كني
آينه ات پير مي كند!
Sunday, March 07, 2004
راستی تجمع روز جهانی زن فراموش نشود.
دوشنبه 18/12/82 ساعت 5 پارک لاله - تهران
دوشنبه 18/12/82 ساعت 5 پارک لاله - تهران
8 مارس روز جهانی زن
دوشنبه 18 اسفند یعنی همین فردا روز جهانی زن است.
این روز را به همه زنان تبریک می گویم.امیدوارم که تلاش کنند که به حقوق خودشون برسند.هرچند که به شهادت خودشون خیلی از مشکلاتشون از نوع رفتار و تفکر خودشون ناشی می شود!؟ به هر حال همیشه نظر من بر این بوده که خانم ها خودشون باید در این وادی قدم بگذارند و حقوق خود را طلب کنند،چه بسیار دیده شده که آقایون در این باب داد سخن سر می دهند که به نظر من بی فایده است.این خواست باید در تفکر زنان نهادینه بشه و اونها باید از خودشون شروع کنند.یه مطلبی در مورد چشن سپندارمذ یا اسفندگان در 29 بهمن تو روزنامه شرق نوشته شده بود که خیلی جالب است.چرا که نشان دهنده احترام دیرینه ایرانی ها به زن و جایگاه اون بخصوص به عنوان مادر است." در اين روز مادران از فرزندان خود و زنان از مردان پيشكش هايي دريافت مي كنند و زنان نيكوكار، پاكدامن و پرهيزگار مورد تشويق قرار مي گيرند. در سفره اين جشن جامي از شير و تخم مرغ كه نشانه ماه بهمن است قرار دارد. به جز آنها ميوه هاي فصل به ويژه انار و سيب، شاخه هاي گل، شربت و شيريني، برگ هاي خشك آويشن با دانه هايي از سنجد و بادام در چهار گوشه سفره قرار مي دهند و مواد خوشبو و كندر بر روي آتش مي گذارند و مقدار كمي از هفت گونه حبوبات و دانه ها كه در جشن مهرگان براي سفارش كاشتن در آن فصل در سفره جشن مهرگان قرار داده اند مي گذارند." شرق می نویسد "در اين روز، انجام كارهاي سخت و سنگين و نيز امور منزل بر عهده مردان و پسران است و زنان با لباس هاي نو به تكريم و تقدير «روز زن» يا «روز مادر» زرتشتي مي پردازند." که این هم نشانه واضح و تاریخی از زی ذی بودن دیرینه مردان ایرانی است (خواهش می کنم خانم های بی جنبه خودشون رو کنترل کنند!)
دوشنبه 18 اسفند یعنی همین فردا روز جهانی زن است.
این روز را به همه زنان تبریک می گویم.امیدوارم که تلاش کنند که به حقوق خودشون برسند.هرچند که به شهادت خودشون خیلی از مشکلاتشون از نوع رفتار و تفکر خودشون ناشی می شود!؟ به هر حال همیشه نظر من بر این بوده که خانم ها خودشون باید در این وادی قدم بگذارند و حقوق خود را طلب کنند،چه بسیار دیده شده که آقایون در این باب داد سخن سر می دهند که به نظر من بی فایده است.این خواست باید در تفکر زنان نهادینه بشه و اونها باید از خودشون شروع کنند.یه مطلبی در مورد چشن سپندارمذ یا اسفندگان در 29 بهمن تو روزنامه شرق نوشته شده بود که خیلی جالب است.چرا که نشان دهنده احترام دیرینه ایرانی ها به زن و جایگاه اون بخصوص به عنوان مادر است." در اين روز مادران از فرزندان خود و زنان از مردان پيشكش هايي دريافت مي كنند و زنان نيكوكار، پاكدامن و پرهيزگار مورد تشويق قرار مي گيرند. در سفره اين جشن جامي از شير و تخم مرغ كه نشانه ماه بهمن است قرار دارد. به جز آنها ميوه هاي فصل به ويژه انار و سيب، شاخه هاي گل، شربت و شيريني، برگ هاي خشك آويشن با دانه هايي از سنجد و بادام در چهار گوشه سفره قرار مي دهند و مواد خوشبو و كندر بر روي آتش مي گذارند و مقدار كمي از هفت گونه حبوبات و دانه ها كه در جشن مهرگان براي سفارش كاشتن در آن فصل در سفره جشن مهرگان قرار داده اند مي گذارند." شرق می نویسد "در اين روز، انجام كارهاي سخت و سنگين و نيز امور منزل بر عهده مردان و پسران است و زنان با لباس هاي نو به تكريم و تقدير «روز زن» يا «روز مادر» زرتشتي مي پردازند." که این هم نشانه واضح و تاریخی از زی ذی بودن دیرینه مردان ایرانی است (خواهش می کنم خانم های بی جنبه خودشون رو کنترل کنند!)
Saturday, March 06, 2004
شیراز
هفته گذشته شیراز بودم فقط می تونم بگم خیلی خوش گذشت خیلی.
ممنون از کیا و مهدی به خاطر پذیرایی و زحماتشون.
جای خیلی ها اونجا خالی بود.بخصوص اونایی که می خواستن بیان و نیومدن. هرچند...
هفته گذشته شیراز بودم فقط می تونم بگم خیلی خوش گذشت خیلی.
ممنون از کیا و مهدی به خاطر پذیرایی و زحماتشون.
جای خیلی ها اونجا خالی بود.بخصوص اونایی که می خواستن بیان و نیومدن. هرچند...
Wednesday, February 25, 2004
راهنمای فارسی نویسی در لینوکس
یک راهنمای کامل برای اینکه چطوری در لینوکس فارسی بنویسید و فونت یونیکد نصب کنید.
دریافت فونت های فارسی بیشتر برای لینوکس.
این سایت رو هم ببینید در مورد لینوکس خوبه.
یک راهنمای کامل برای اینکه چطوری در لینوکس فارسی بنویسید و فونت یونیکد نصب کنید.
دریافت فونت های فارسی بیشتر برای لینوکس.
این سایت رو هم ببینید در مورد لینوکس خوبه.
سومین همایش کاربران ایرانی لینوکس
این همایش در دانشگاه شریف در تاریخ 20 اسفندماه برگزار می شود.
برای اطلاعات بیشتر به سایت www.farsilinux.org
مراجعه کنید. کارگاههای خوبی داره بیائید حالشو ببرید.
این همایش در دانشگاه شریف در تاریخ 20 اسفندماه برگزار می شود.
برای اطلاعات بیشتر به سایت www.farsilinux.org
مراجعه کنید. کارگاههای خوبی داره بیائید حالشو ببرید.
Sunday, February 22, 2004
و سرانجام شکست رسمی اصلاحات
خیلی وقت بود که این اصلاحات آبکی به بن بست خورد بود از همون اواخر دوره اول ریاست جمهوری مشخص بود و به همین خاطر هم در دور دوم خیلی ها رای ندادند و امروز هم که خودتون می بینید در غیاب رای دهندگان دوم خردادی جناح راست پیروزی زود هنگام خود را به جشن نشسته است. به این جناح تبریک می گویم خداوکیلی خیلی خوب و منسجم عمل می کنند نتیجه یک کار گروهی سازمان یافته و استفاده از تمامی ابزارهای موجود باید هم جواب بدهد.همین...
آی عشق آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست...
خیلی وقت بود که این اصلاحات آبکی به بن بست خورد بود از همون اواخر دوره اول ریاست جمهوری مشخص بود و به همین خاطر هم در دور دوم خیلی ها رای ندادند و امروز هم که خودتون می بینید در غیاب رای دهندگان دوم خردادی جناح راست پیروزی زود هنگام خود را به جشن نشسته است. به این جناح تبریک می گویم خداوکیلی خیلی خوب و منسجم عمل می کنند نتیجه یک کار گروهی سازمان یافته و استفاده از تمامی ابزارهای موجود باید هم جواب بدهد.همین...
آی عشق آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست...
Sunday, November 30, 2003
"عذر خواهی"
از همه شما دوستانی که به اینجا می آیید و دست خالی برمی گردید عذر خواهی می کنم. به دلائل فنی و غیر فنی من نمی تونم یه چند وقتی بلاگم.
یعنی نمی تونم بنویسم.بابا آخه انصاف داشته باشید من از صبح تا ساعت 12 یکجا کار میکنم بعد از اونجا میرم یک جای دیگه تا ساعت 5 بعد هم از اونجا می رم شرکت خودمون تا ساعت ده یازده بعد هم میرسم خونه. اگر شما بودید حالی براتون میموند؟!!!!!! تازه برای فوق لیسانس هم دارم درس می خونم!!!!!! نخندین نخندین اینکه خنده نداره
تازه توی پرانتز بگم که من درحال سپری کردن دوران طرح خدمت سربازی هم هستم و هنوز یکماه دیگه از خدمتم مونده!!!!
بابا من دیگه کی هستم!؟ نه؟!....
از همه شما دوستانی که به اینجا می آیید و دست خالی برمی گردید عذر خواهی می کنم. به دلائل فنی و غیر فنی من نمی تونم یه چند وقتی بلاگم.
یعنی نمی تونم بنویسم.بابا آخه انصاف داشته باشید من از صبح تا ساعت 12 یکجا کار میکنم بعد از اونجا میرم یک جای دیگه تا ساعت 5 بعد هم از اونجا می رم شرکت خودمون تا ساعت ده یازده بعد هم میرسم خونه. اگر شما بودید حالی براتون میموند؟!!!!!! تازه برای فوق لیسانس هم دارم درس می خونم!!!!!! نخندین نخندین اینکه خنده نداره
تازه توی پرانتز بگم که من درحال سپری کردن دوران طرح خدمت سربازی هم هستم و هنوز یکماه دیگه از خدمتم مونده!!!!
بابا من دیگه کی هستم!؟ نه؟!....
Saturday, October 18, 2003
"سحر ايران، ساحره های ايراني!"
اواخر شب جمعه رو با يکی از دوستان يعنی وحيد گذروندم که توی يکی از دانشگاه های تهران فوق ليسانس مکانيک می خونه. آخرين باری که ديده بودم اش مراسم عروسی يکی ديگه از دوستان بود به نام ابوالحسن که ما بهش ميگيم حسن فلسفه و شايد بعدا در موردش بنويسم.خلاصه رفتم خوابگاه و در اتاق ش رو که زدم و من رو ديد کلی ذوق زده شد،(البته بعدا فهميدم که کلی هم خورده تو حالش، آخه من آخر شبی خراب شده بودم روی سرش! ;-) ) و حال و احوال و چه خبر و از اين صحبت ها.
از اون جايی که وحيد داره رو پايان نامه اش کار ميکنه و اين قشيه مخش رو کامل پرکرده، صحبت کسيده شد به مسائل علمی و تفاوت ايران با خارج و اينکه توی فوق ليسانس مهم ترين قضيه، بحث کار تحقيقاتی کردنه و بايد يک باب جديد در گوشه ای از علم باز بشه يا يه چيزی توی اين مايه ها. ولی توی ايران اصلا بحث تحقيقات جا نيفتاده و هدف و مسير مشخصی نداره.وحيد می گفت مقاله های خارجی رو که بررسی ميکنی می بينی در هر گوشه ای از مباحث علمي، يکی دو نفر هستند که خوب کار کردند و همه ارجاعات و منابع در اون مقوله به اونها برميگرده. ولی توی ايران انتخاب پايان نامه ها و پروژه های دوره های فوق و دکترا معمولا باری به هرجهت و بدون برنامه ريزی دقيق و مشخص است. اساتيد برای تعيين پايان نامه ها معمولا هدف خاصی رو دنبال نمی کنند و زنجيره ارتباطی وجود نداره که اين تحقيقات و نياز ها و ضروريات رو به هم ربط بده.در ادامه صحبت قضيه بسط پيدا کرد به کلا ايرانی ها و روحيات رفتارشون. وحيد می گفت خوب که نگاه می کنی تو ايران آدمها زندگی يه جورايی براشون شوخی .کاش شوخی بود حداقل می دونستن که يه چيزی رو به شوخی گرفتن (يه کارِ غير منفعلانه) و لی يه جوری جدی نگرفتنِ يا سرسری گذروندن!؟ تو خارج معمولا اونی که ميره فوق يا دکترا بخونه يه احساس نيازی رو به کار تحقيقاتی کردن در خودش می بينه يا يک ايده ای داره که لازمه اين کار رو بکنه. ولی اينجا آدمها معمولا اصلا نميدونن برای چی اين کار رو ميکنن. فقط ميان که يک کاری رو کرده باشند!؟ يک کم دقت کنيد به رفتار آدم ها، همه يک جورايی آويزونند.
و متاسفانه وحيد می گفت که با خيلی از بجه های ديگه ای که دارن فوق می خونند صحبت کرده و اکثرا همين مشکلات رو دارند.مشکل هدفمند بودن شايد!؟
بعد صحبت از کوه رفتن وحيد شد با بهروز (دوست ديگر من که کلی رئيس شده و بايد در موردش سر موقع بنويسم) و من گفتم که بالا رفتن از کوه هم انگيزه محکمی می خواد و من معمولا وسط مسير پسيمون می شم که "يعنی چي؟" و "آخرش که چي؟" و وحيد هم می گه: زندگی هم يه جورايی مثل از کوه بالا رفتنِ. آدم فکر ميکنه که بره بالا ببينه که اون بالا چه خبره. غافل از اينکه اون بالا هم خبری نيست و وقتی ميرسه بالای قله و می بينه که خبری نيست تازه ميفهمِ که بابا مهم همين انتخاب مسير و هدف بوده و همون حرکت به سمت اوج.يعنی توی زندگی هم همين تعيين مسير و هدف و حرکتِ که مهمِ و آخرش هم ممکنه خبری نباشه. زندگی همين کنش اتفاق افتاده بوده نه چيزه ديگه اي. زندگی همينه!
بعد صحبت از فيلم "نفس عميق" شد و نکات جالبی در مورد اين فيلم گفته شد.اگرچه خيلی ها اين فيلم رو سطحی و کليشه ای می دونند! ولی نگاه من و وحيد طور ديگه ای است هرچند جواد (دوست ديگری با دنيای خودش) می گه چون شما بيننده خوبی هستيد اينا رو تو فيلم می بينيد و می فهميد؟!!! بهر حال فيلم با يک صحنه که بيرون کشيدن جنازه افرادی که توی سد کرج غرق شده اند شروع ميشه و با تدوينی مناسب وارد فضای فيلم ميشويم و اين صحنه با ترکيب دزدی بودن ماشين زمينه حس تعليق و نگرانی تا پايان فيلم رو شکل ميده.( به قول وحيد) آدم های فيلم خيلی واقعی و امروزی اند و فضای فيلم هم همينطور. به نظر فيلم خيلی خوب تونسته آدم های امروزی و سرگردانی و آويزون بودن اون ها رو نشون بده. انتخاب موفق المان ماشين که شخصيت های فيلم مدام با اون در حال رفت و آمدند، نمايش باری به هرجهت بودن نوع زندگی شخصيت ها و نمايش موضوعی که اصلا داستانی ندارد از نکات خوب فيلم است. با توجه به اينکه فيلم اولين تجربه فيلمساز است و صرف نظر از يکی دو صحنه که محتوايی رو و کلامی دارد (اينجا انگليسه و خواهر-نامزد-پسرخاله) فيلم ساختار خوب و نويی را برای بيان خود انتخاب کرده و از ديد من موفق است هرچند نه چندان که در حد و اندازه های ارسال برای اسکار باشد!
آخر سر هم با اعتراض هم خوابگاهی ها محترمانه بيرون شدم!
اواخر شب جمعه رو با يکی از دوستان يعنی وحيد گذروندم که توی يکی از دانشگاه های تهران فوق ليسانس مکانيک می خونه. آخرين باری که ديده بودم اش مراسم عروسی يکی ديگه از دوستان بود به نام ابوالحسن که ما بهش ميگيم حسن فلسفه و شايد بعدا در موردش بنويسم.خلاصه رفتم خوابگاه و در اتاق ش رو که زدم و من رو ديد کلی ذوق زده شد،(البته بعدا فهميدم که کلی هم خورده تو حالش، آخه من آخر شبی خراب شده بودم روی سرش! ;-) ) و حال و احوال و چه خبر و از اين صحبت ها.
از اون جايی که وحيد داره رو پايان نامه اش کار ميکنه و اين قشيه مخش رو کامل پرکرده، صحبت کسيده شد به مسائل علمی و تفاوت ايران با خارج و اينکه توی فوق ليسانس مهم ترين قضيه، بحث کار تحقيقاتی کردنه و بايد يک باب جديد در گوشه ای از علم باز بشه يا يه چيزی توی اين مايه ها. ولی توی ايران اصلا بحث تحقيقات جا نيفتاده و هدف و مسير مشخصی نداره.وحيد می گفت مقاله های خارجی رو که بررسی ميکنی می بينی در هر گوشه ای از مباحث علمي، يکی دو نفر هستند که خوب کار کردند و همه ارجاعات و منابع در اون مقوله به اونها برميگرده. ولی توی ايران انتخاب پايان نامه ها و پروژه های دوره های فوق و دکترا معمولا باری به هرجهت و بدون برنامه ريزی دقيق و مشخص است. اساتيد برای تعيين پايان نامه ها معمولا هدف خاصی رو دنبال نمی کنند و زنجيره ارتباطی وجود نداره که اين تحقيقات و نياز ها و ضروريات رو به هم ربط بده.در ادامه صحبت قضيه بسط پيدا کرد به کلا ايرانی ها و روحيات رفتارشون. وحيد می گفت خوب که نگاه می کنی تو ايران آدمها زندگی يه جورايی براشون شوخی .کاش شوخی بود حداقل می دونستن که يه چيزی رو به شوخی گرفتن (يه کارِ غير منفعلانه) و لی يه جوری جدی نگرفتنِ يا سرسری گذروندن!؟ تو خارج معمولا اونی که ميره فوق يا دکترا بخونه يه احساس نيازی رو به کار تحقيقاتی کردن در خودش می بينه يا يک ايده ای داره که لازمه اين کار رو بکنه. ولی اينجا آدمها معمولا اصلا نميدونن برای چی اين کار رو ميکنن. فقط ميان که يک کاری رو کرده باشند!؟ يک کم دقت کنيد به رفتار آدم ها، همه يک جورايی آويزونند.
و متاسفانه وحيد می گفت که با خيلی از بجه های ديگه ای که دارن فوق می خونند صحبت کرده و اکثرا همين مشکلات رو دارند.مشکل هدفمند بودن شايد!؟
بعد صحبت از کوه رفتن وحيد شد با بهروز (دوست ديگر من که کلی رئيس شده و بايد در موردش سر موقع بنويسم) و من گفتم که بالا رفتن از کوه هم انگيزه محکمی می خواد و من معمولا وسط مسير پسيمون می شم که "يعنی چي؟" و "آخرش که چي؟" و وحيد هم می گه: زندگی هم يه جورايی مثل از کوه بالا رفتنِ. آدم فکر ميکنه که بره بالا ببينه که اون بالا چه خبره. غافل از اينکه اون بالا هم خبری نيست و وقتی ميرسه بالای قله و می بينه که خبری نيست تازه ميفهمِ که بابا مهم همين انتخاب مسير و هدف بوده و همون حرکت به سمت اوج.يعنی توی زندگی هم همين تعيين مسير و هدف و حرکتِ که مهمِ و آخرش هم ممکنه خبری نباشه. زندگی همين کنش اتفاق افتاده بوده نه چيزه ديگه اي. زندگی همينه!
بعد صحبت از فيلم "نفس عميق" شد و نکات جالبی در مورد اين فيلم گفته شد.اگرچه خيلی ها اين فيلم رو سطحی و کليشه ای می دونند! ولی نگاه من و وحيد طور ديگه ای است هرچند جواد (دوست ديگری با دنيای خودش) می گه چون شما بيننده خوبی هستيد اينا رو تو فيلم می بينيد و می فهميد؟!!! بهر حال فيلم با يک صحنه که بيرون کشيدن جنازه افرادی که توی سد کرج غرق شده اند شروع ميشه و با تدوينی مناسب وارد فضای فيلم ميشويم و اين صحنه با ترکيب دزدی بودن ماشين زمينه حس تعليق و نگرانی تا پايان فيلم رو شکل ميده.( به قول وحيد) آدم های فيلم خيلی واقعی و امروزی اند و فضای فيلم هم همينطور. به نظر فيلم خيلی خوب تونسته آدم های امروزی و سرگردانی و آويزون بودن اون ها رو نشون بده. انتخاب موفق المان ماشين که شخصيت های فيلم مدام با اون در حال رفت و آمدند، نمايش باری به هرجهت بودن نوع زندگی شخصيت ها و نمايش موضوعی که اصلا داستانی ندارد از نکات خوب فيلم است. با توجه به اينکه فيلم اولين تجربه فيلمساز است و صرف نظر از يکی دو صحنه که محتوايی رو و کلامی دارد (اينجا انگليسه و خواهر-نامزد-پسرخاله) فيلم ساختار خوب و نويی را برای بيان خود انتخاب کرده و از ديد من موفق است هرچند نه چندان که در حد و اندازه های ارسال برای اسکار باشد!
آخر سر هم با اعتراض هم خوابگاهی ها محترمانه بيرون شدم!
Tuesday, October 14, 2003
"روح خسته"
عليرضا جون. ممنون از اين همه توجه ات.ولی اون مطلب صادق هدايت رو به خاطر بيار:در زندگی درد هايی هست (يا زخم هايی هستيادم نيست) كه مثل خوره آدم رو می خوره و نمی تونی در مورد اونها به كسی چيزی بگي...
اينها كه من نوشتم واقعيتی است در مورد خود من در مورد منی كه از يك نگاه بيرونی ممكنه اصلا اينطور بنظر نيام، ممكنه خيلی موقف هم باشم اما...
زندگی خيلی پيچيده تر از اين حرفهاست.اين هايی که من نوشتم نکه فکر کنی حالا می خوام خودکشی کنم نه بابا اون کار يه چيزی می خواد که من ندارم، جرات!
ولی آدما معمولا فراموش می کنن که برای چی زنده اند و توی يک فراموشی بسر می برند حالا يکی مثل من بهش توجه ميکنه يکی توجه نمی کنه! واقعيت امر اينه که خيلی حال ميکنم وقتی آدم هايی رو ميبينم که درست و حسابی به يک چيز اعتقاد دارند و بهش پايبندند. حتی اگر اون چيز احمقانه باشه. می دونی من هيچ موقع نتونستم اين طور باشم. هيچ چيزی نمی تونه اين روح سرکش من رو راضی نگه داره. هيچ موقع نتونستم به خودم بقبولانم که توی يک چاچوب مشخص حرکت کنم و قاب بندی بشم. من اصلا دوست ندارم مثل اين همه آدم که تا حالا اومدن و رفتن و ديگه هيچ اثری ازشون باقی نيست جز خاطره ای در ذهن اطرافيانشون، باشم. اما اينطور شدم. واين برای من سخته. اين حس ابديت طلبيه. يک احساس جاودانگي. و شعر برای من تلاشی است برای جاودانه شدن. من رد پای خودم رو در شعر هام جاودانه ميکنم.آره شايد اين يک جور خودخواهی باشه ولی اين طوريه. . حالا من اينقدر در زندگی غرق شدم که ديگه مجالی برای نفس کشيدن ندارم.و مثل يک ماشين صبح بلند می شوم و تا شب به يک سری درخواست پاسخ می دم. اين برای من پوچيه. يکی عبادت ميکنه و غايت خودش رو اون ميدونه، ولی برای من اگرچه عبادت به شکل خودش ]مهم و[ محترمه ولی غايت نيست.پس غايت من چيه؟! نمی دونم، خودم هم قاطی کردم...
عليرضا جون. ممنون از اين همه توجه ات.ولی اون مطلب صادق هدايت رو به خاطر بيار:در زندگی درد هايی هست (يا زخم هايی هستيادم نيست) كه مثل خوره آدم رو می خوره و نمی تونی در مورد اونها به كسی چيزی بگي...
اينها كه من نوشتم واقعيتی است در مورد خود من در مورد منی كه از يك نگاه بيرونی ممكنه اصلا اينطور بنظر نيام، ممكنه خيلی موقف هم باشم اما...
زندگی خيلی پيچيده تر از اين حرفهاست.اين هايی که من نوشتم نکه فکر کنی حالا می خوام خودکشی کنم نه بابا اون کار يه چيزی می خواد که من ندارم، جرات!
ولی آدما معمولا فراموش می کنن که برای چی زنده اند و توی يک فراموشی بسر می برند حالا يکی مثل من بهش توجه ميکنه يکی توجه نمی کنه! واقعيت امر اينه که خيلی حال ميکنم وقتی آدم هايی رو ميبينم که درست و حسابی به يک چيز اعتقاد دارند و بهش پايبندند. حتی اگر اون چيز احمقانه باشه. می دونی من هيچ موقع نتونستم اين طور باشم. هيچ چيزی نمی تونه اين روح سرکش من رو راضی نگه داره. هيچ موقع نتونستم به خودم بقبولانم که توی يک چاچوب مشخص حرکت کنم و قاب بندی بشم. من اصلا دوست ندارم مثل اين همه آدم که تا حالا اومدن و رفتن و ديگه هيچ اثری ازشون باقی نيست جز خاطره ای در ذهن اطرافيانشون، باشم. اما اينطور شدم. واين برای من سخته. اين حس ابديت طلبيه. يک احساس جاودانگي. و شعر برای من تلاشی است برای جاودانه شدن. من رد پای خودم رو در شعر هام جاودانه ميکنم.آره شايد اين يک جور خودخواهی باشه ولی اين طوريه. . حالا من اينقدر در زندگی غرق شدم که ديگه مجالی برای نفس کشيدن ندارم.و مثل يک ماشين صبح بلند می شوم و تا شب به يک سری درخواست پاسخ می دم. اين برای من پوچيه. يکی عبادت ميکنه و غايت خودش رو اون ميدونه، ولی برای من اگرچه عبادت به شکل خودش ]مهم و[ محترمه ولی غايت نيست.پس غايت من چيه؟! نمی دونم، خودم هم قاطی کردم...
اين هم داستان من که برای مسابقه داستان اينترنتی که لوگوشو کنار وبلاگ می بينيد ارسال شده:
"حرف آخر"
جلوی در ايستاده ای و اين پا و اون پا می کنی که می بيند ات و مياد جلو می گه: سلام.
سلامی که تا ته دلت رو می لرزونه و ميره تا عمق وجود ات. و يادت مياره که خيلی وقت پيش ها که بچه بوديد و هم محل، باهم قرار گذاشته بوديد که به عباس آقا سلام کنيد تا دعواتون نکنه که شاخه ی درخت جلوی خونه اش رو شکستيد.
و اضطراب و دلهره که الان مياد و چی کار کنيم و چه جوری بگيم و اول کی بگه و هزار لرزه ی ترس و اضطراب که رو سرتون خراب شده و آخرش هم اين پا و اون پای تو بگو، نه تو بگو و نمی گفتيد و شاخه ی شکسته رو می ديد و داد و بيداد که ای وروجک ها، مگر دستم به دستتون نرسه، پوست از سرتون ميکنم، وايستيد ببينم. و فرار می کرديد و با هزار وحشت و ترس، نفس نفس زنان که پير بود و تا بياد جنب بخوره رسيده بوديد سر پيچ کوچه، هِن هِن کنان، بهم نگاه می کنيد که مي گه:
خوش اومدی و بشين، چرا وايسادی و اشاره به صندلی ای که کنار ميز اش منتظر که بنشيني، و لبخندش که باز موقع نشستن استامپ رو از روی ميز انداختی که دست ات خورده بهش نگاه ميکني، که مثل هميشه پشت ميزش نشسته و انگار به صدای قلبت گوش ميده. که می گي:
اين ترافيک پاک اعصاب آدم رو به هم ميريزه و دو ساعت تو ترافيک گير کردی و اينقدر دير شده که نمی تونی زياد بموني. چايی رو با عجله سربکشی و بگه:
چه زود کتابها رو خوندی و بگي:
آخه شبها بيشتر بيدار می مونی که خواب ات نمی بره و بايد يه جوری سرگرم بشی تا صبح، که بيای از پشت پنجره ببينی اش که نشسته پشت ميزش. و جلوی در اين پا و اون پا کنی که بيای تو تا سلامی بهش بدی کتابهايی رو که ازش گرفته بودی و شايد هم کتابی رو که براش گرفته ای و کادو کرده تو کيفتِ. و اين پا و اون پا کنی که بدی يا نه و يادت بياد:
سالها پيش که از ديوار ملوک خانم اينا با هزار ترس و لرز رفته بودی بالا که يواشکی از توی لونه مرغ روی پشت بوم شون تخم مرغ برداري، و بابات نبيند ات که بگيره گوش ات رو و تخم مرغ رو بده به صاحب اش. و هرچی زحمت کشيدی از بين بره و فردا نتونی پيش بچه ها تخم مرغ رو از جيب ات در بياری بگی ببينيد من چی دارم.
اونا هم بيفتن دنبال ات که بدش، بدش و باهزار زحمت فرار کني، و اونو ببينی که داره از مدرسه مياد و تخم مرغ رو توی دست ات ببينه که طلايی رنگِ و بگه: می ديش به من؟
تو هم اين پا و اون پا کنی که بدی بهش يا نه و... بگه خوب اگه نخوندی شون عجله ای نيست و تو هم بگی پس، پس، فردا ميارمشون و بخنده که باشه و مهم نيست، هر وقت تونستی بيار.
و بلند شی که بری و ياد ات بيفته بايد يک چيزی رو می گفتی که هزار بار با خود ات گفتی اش و خواب اش رو ديدي. که موقع رفتنِ و بدرقه ات می کنه تا جلوی در که ايستاده ای و اين پا و اون پا می کنی که بگي؟ يا نگي؟
که لبخند اش يادت مياره باز فردا...!
پايان
"حرف آخر"
جلوی در ايستاده ای و اين پا و اون پا می کنی که می بيند ات و مياد جلو می گه: سلام.
سلامی که تا ته دلت رو می لرزونه و ميره تا عمق وجود ات. و يادت مياره که خيلی وقت پيش ها که بچه بوديد و هم محل، باهم قرار گذاشته بوديد که به عباس آقا سلام کنيد تا دعواتون نکنه که شاخه ی درخت جلوی خونه اش رو شکستيد.
و اضطراب و دلهره که الان مياد و چی کار کنيم و چه جوری بگيم و اول کی بگه و هزار لرزه ی ترس و اضطراب که رو سرتون خراب شده و آخرش هم اين پا و اون پای تو بگو، نه تو بگو و نمی گفتيد و شاخه ی شکسته رو می ديد و داد و بيداد که ای وروجک ها، مگر دستم به دستتون نرسه، پوست از سرتون ميکنم، وايستيد ببينم. و فرار می کرديد و با هزار وحشت و ترس، نفس نفس زنان که پير بود و تا بياد جنب بخوره رسيده بوديد سر پيچ کوچه، هِن هِن کنان، بهم نگاه می کنيد که مي گه:
خوش اومدی و بشين، چرا وايسادی و اشاره به صندلی ای که کنار ميز اش منتظر که بنشيني، و لبخندش که باز موقع نشستن استامپ رو از روی ميز انداختی که دست ات خورده بهش نگاه ميکني، که مثل هميشه پشت ميزش نشسته و انگار به صدای قلبت گوش ميده. که می گي:
اين ترافيک پاک اعصاب آدم رو به هم ميريزه و دو ساعت تو ترافيک گير کردی و اينقدر دير شده که نمی تونی زياد بموني. چايی رو با عجله سربکشی و بگه:
چه زود کتابها رو خوندی و بگي:
آخه شبها بيشتر بيدار می مونی که خواب ات نمی بره و بايد يه جوری سرگرم بشی تا صبح، که بيای از پشت پنجره ببينی اش که نشسته پشت ميزش. و جلوی در اين پا و اون پا کنی که بيای تو تا سلامی بهش بدی کتابهايی رو که ازش گرفته بودی و شايد هم کتابی رو که براش گرفته ای و کادو کرده تو کيفتِ. و اين پا و اون پا کنی که بدی يا نه و يادت بياد:
سالها پيش که از ديوار ملوک خانم اينا با هزار ترس و لرز رفته بودی بالا که يواشکی از توی لونه مرغ روی پشت بوم شون تخم مرغ برداري، و بابات نبيند ات که بگيره گوش ات رو و تخم مرغ رو بده به صاحب اش. و هرچی زحمت کشيدی از بين بره و فردا نتونی پيش بچه ها تخم مرغ رو از جيب ات در بياری بگی ببينيد من چی دارم.
اونا هم بيفتن دنبال ات که بدش، بدش و باهزار زحمت فرار کني، و اونو ببينی که داره از مدرسه مياد و تخم مرغ رو توی دست ات ببينه که طلايی رنگِ و بگه: می ديش به من؟
تو هم اين پا و اون پا کنی که بدی بهش يا نه و... بگه خوب اگه نخوندی شون عجله ای نيست و تو هم بگی پس، پس، فردا ميارمشون و بخنده که باشه و مهم نيست، هر وقت تونستی بيار.
و بلند شی که بری و ياد ات بيفته بايد يک چيزی رو می گفتی که هزار بار با خود ات گفتی اش و خواب اش رو ديدي. که موقع رفتنِ و بدرقه ات می کنه تا جلوی در که ايستاده ای و اين پا و اون پا می کنی که بگي؟ يا نگي؟
که لبخند اش يادت مياره باز فردا...!
پايان
Monday, October 13, 2003
کمک!
به تو سلام می کنم
کنار تو می نشینم
و در خلوت تو شهر بزگ من بنا می شود...
تاحالا به پوچی رسیدید؟ نمی دونم این کلمه در مورد شرایط فعلی من درسته یا نه؟ ولی یه چیزی تو این مایه ها؟ اصلا نمی دونم چرا و چطوری! ولی می دونم که جورایی فقط دارم زندگی می کنم و به دام روزمرگی افتادم، به این مفهوم که عین یک ماشین دارم کار ها رو انجام می دم.مثل یک وب سرور شدم (البته یک وب سرور با پهنای باند محدود و کمی خنگ و تنبل و کند و خسته) درست مثله یک وب سرور. یک درخواست، یک پاسخ، یک درخواست، یک پاسخ،... اگر درخواستی نباشه پاسخی هم نیست! شاید بگویید همه همین طور هستند.هستند ولی نه به این خشکی که من هستم. دیگران احتمالا هزار و یک دلیل برای انجام کارهاشون و پاسخ هاشون دارن ولی من دلیلی ندارم.فقط به صرف وجود یک درخواست دارم پاسخ می دم.نمی دونم می فهمید یا نه، دراصل باید بگم نقطه اوج رو گم کردم.ما به کجا داریم می ریم؟ این همه جنگ و دعوا سر چیه؟ غم نان!؟
اگر این طوری نگاه کنید خیلی از مفهوم ها رنگ می بازند.فقط کافیه برای این سوال جوابی نداشته باشید:آخرش که چی؟ دیگه تمومه.فاتحه...
یاد شعر یکی از دوستان افتادم ولی از اونجایی که دقیق خاطرم نیست نقل به مظمون می کنم و سعی مکنم دوباره سرایی کنم!؟
باور کنید که آسمانیان به بهانه ای ساده زمین را فریفته اند
...
و برای آخرین شعرم
چند کلمه بیشتر باقی نمی ماند
سقف و
طناب و
چهار پایه!
بگذریم...وضعیت مرا دریابید،وضع حال الانم رو از زبان خودم در سال 75 در این شعر بخوانید:
"تنها برای بودن"
باد مرثیه می خواندم در گوش،
راهپوی بی سمت کدامین شب لحظه تاریکی؟!
و من تنها برای تکلم بودن،
پناه بر هی هیِ واژه می برم!
o
شگفتا واژگان خفته در مزار باد.
به تو سلام می کنم
کنار تو می نشینم
و در خلوت تو شهر بزگ من بنا می شود...
تاحالا به پوچی رسیدید؟ نمی دونم این کلمه در مورد شرایط فعلی من درسته یا نه؟ ولی یه چیزی تو این مایه ها؟ اصلا نمی دونم چرا و چطوری! ولی می دونم که جورایی فقط دارم زندگی می کنم و به دام روزمرگی افتادم، به این مفهوم که عین یک ماشین دارم کار ها رو انجام می دم.مثل یک وب سرور شدم (البته یک وب سرور با پهنای باند محدود و کمی خنگ و تنبل و کند و خسته) درست مثله یک وب سرور. یک درخواست، یک پاسخ، یک درخواست، یک پاسخ،... اگر درخواستی نباشه پاسخی هم نیست! شاید بگویید همه همین طور هستند.هستند ولی نه به این خشکی که من هستم. دیگران احتمالا هزار و یک دلیل برای انجام کارهاشون و پاسخ هاشون دارن ولی من دلیلی ندارم.فقط به صرف وجود یک درخواست دارم پاسخ می دم.نمی دونم می فهمید یا نه، دراصل باید بگم نقطه اوج رو گم کردم.ما به کجا داریم می ریم؟ این همه جنگ و دعوا سر چیه؟ غم نان!؟
اگر این طوری نگاه کنید خیلی از مفهوم ها رنگ می بازند.فقط کافیه برای این سوال جوابی نداشته باشید:آخرش که چی؟ دیگه تمومه.فاتحه...
یاد شعر یکی از دوستان افتادم ولی از اونجایی که دقیق خاطرم نیست نقل به مظمون می کنم و سعی مکنم دوباره سرایی کنم!؟
باور کنید که آسمانیان به بهانه ای ساده زمین را فریفته اند
...
و برای آخرین شعرم
چند کلمه بیشتر باقی نمی ماند
سقف و
طناب و
چهار پایه!
بگذریم...وضعیت مرا دریابید،وضع حال الانم رو از زبان خودم در سال 75 در این شعر بخوانید:
"تنها برای بودن"
باد مرثیه می خواندم در گوش،
راهپوی بی سمت کدامین شب لحظه تاریکی؟!
و من تنها برای تکلم بودن،
پناه بر هی هیِ واژه می برم!
o
شگفتا واژگان خفته در مزار باد.
Thursday, October 02, 2003
طرح
خروس خوانِ صبح،
خلوتِ مه،
کوچه باغی خيس
و عبوری ناگهان،
چونان خطی مبهم
تنگ از کنار راه.
تاکيد مردد ردی برجای
چتری در کنار
و آبگيری غمگين
رها در وهم آسمان.
زورقی خاموش،
بهت آب،
سکوتی سيال پشت به پشت بر امواج
و امتداد پرنده ای جاری
تا دوردستِ افق.
خروس خوانِ صبح،
خلوتِ مه،
کوچه باغی خيس
و پايان عبوری نا به گاه
در انحنای راه...!
خروس خوانِ صبح،
خلوتِ مه،
کوچه باغی خيس
و عبوری ناگهان،
چونان خطی مبهم
تنگ از کنار راه.
تاکيد مردد ردی برجای
چتری در کنار
و آبگيری غمگين
رها در وهم آسمان.
زورقی خاموش،
بهت آب،
سکوتی سيال پشت به پشت بر امواج
و امتداد پرنده ای جاری
تا دوردستِ افق.
خروس خوانِ صبح،
خلوتِ مه،
کوچه باغی خيس
و پايان عبوری نا به گاه
در انحنای راه...!
Thursday, September 11, 2003
"ضيافت شبانه"
ته مانده زندگی
در تفاله های سربی شهر
و عوعو سگان
در سفره ی سياه خيابان ها
سرگيجه برج ها
ميان تراکم دود و دروغ
و رخوت گربه های خانگی
در انتهای ضيافت شبانه
o
نه
عجله ای نيست
هنوز ساعتها مانده است
به اکتشاف لاشه ی مردار زندگی
در زهدان ذهن زباله ها!
ته مانده زندگی
در تفاله های سربی شهر
و عوعو سگان
در سفره ی سياه خيابان ها
سرگيجه برج ها
ميان تراکم دود و دروغ
و رخوت گربه های خانگی
در انتهای ضيافت شبانه
o
نه
عجله ای نيست
هنوز ساعتها مانده است
به اکتشاف لاشه ی مردار زندگی
در زهدان ذهن زباله ها!
Thursday, August 28, 2003
"فريب"
فريب صريح بود و ساده
به انتظار دستهای موازی باران
ايستادن در مسير باد
کودکانه است
o
نه
سهمی از آب ما را نيست
خاک تشنه است!
فريب صريح بود و ساده
به انتظار دستهای موازی باران
ايستادن در مسير باد
کودکانه است
o
نه
سهمی از آب ما را نيست
خاک تشنه است!
Wednesday, August 27, 2003
نمی دونم اين وبلاگ رو ديدي يا نه
ايده قشنگی پشت اش خوابيده
يک دقيقه فرصت برای اينکه هرچی می خواهی
در مورد يک کلمه بنويسی؟!
امتحان کنيد...
http://www.oneword.com
ايده قشنگی پشت اش خوابيده
يک دقيقه فرصت برای اينکه هرچی می خواهی
در مورد يک کلمه بنويسی؟!
امتحان کنيد...
http://www.oneword.com
Sunday, August 24, 2003
"آستانه"
به ياد آر
که تنها مرگ واقعيت دارد
و تو
که بر آستان قلبم ايستاده ای
تنها
تنها
تنها
با مشتهايي گره کرده
به بزرگی رنجی که ديده ای
o
آری به ياد آر
تنها مرگ زندگی ست!
به ياد آر
که تنها مرگ واقعيت دارد
و تو
که بر آستان قلبم ايستاده ای
تنها
تنها
تنها
با مشتهايي گره کرده
به بزرگی رنجی که ديده ای
o
آری به ياد آر
تنها مرگ زندگی ست!
Subscribe to:
Posts (Atom)